وَ مِزاجُهُ مِن تَسنيم؛عَيناًيَشرَبُ بِهااَلمُقَرَّبون..........................اِنّااَعطَيناکَ الکَوثَر فلسفه قیام امام حسین چه بود ؟ - تسنیم کوثر
» مفتی سابق مصر: علی (ع)ظهور داعش را پیش بینی کرده بود
» تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد
» ساپورت‌پوشان و آغاز ریشه دواندن عریان‌گری
» آیا می دانید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
» شهادت جانسوز امام علی(ع) تسلیت باد
» فضیلت های شب قدر
» حلول ماه مبارک رمضان مبارک باد .
» میلاد مهدی موعود مبارکباد
» اعیاد شعبانیه مبارک باد . . .
» رحلت جانسوز امام خمینی(ره) تسلیت باد
درباره ما

این وبلاگ درمورد حجاب و جایگاه حجاب در اسلام و سایر ادیان و نیز دیگر ارزشهای اسلامی ، به منظور آشنایی بیشتر خوانندگان ایجاد شده است که امیدوارم با عنایت پروردگار به هدفمان که ارزش نهادن به حجاب و دیگر ارزشهای اسلامی است ، دست پیدا کنیم.
نويسندگان
پيوندهاي وبگاه
» سایت جامع دفاع مقدّس
» منتظران مهدی بخشایش
» پرتال آگهی استخدام
» منتظران یوسف زهرا
» کاردستی های من
» لبیک یا خامنه ای
» از خاک تا افلاک
» وبسایت جان آقا
» ارزش گمشده
» خبرگزاری آران
» نرم افزار ایثار
» این سایبریون
» مهدیه آبسرد
» شهد شهادت
» دختر چادری
» مقر موعود
» علم الهدی
» دیار شهریار
» آوای یاس
» عطر جنّت
» گلشن راز
» راز نماز
» سلامت
» حیات
» تلنگر
» حجاب
» زحل
» تکیه
» مبارز
» منجی
» حرف تو
» دفتر غم
» مدل پالتو
» نگین لفور
» نهال امید
» تبریز بیدار
» تولید ایرانی
» عینک ریبن
» بانک تست
» مدیر بازرگانی
» تسنیم - تبریز
» کسب درآمد
» پاتوق دختران
» فراتر از واقعیت
» آذربایجان بیدار
» امام زمان(عج)
» آتشكده ي سرد
» خرید پد کینوکی
» مهدی خواهد آمد
» اسلام از منظر الله
» خداوند(قرآن)انسانها
» جانم فدای امام نقی(ع)
» پژوهشکده عفاف و حجاب
» موسسه فرهنگی عادیات
» بسیجی مظهر صبر و بصیرت
» مرکز فرهنگی ، مذهبی علویون
» مهندسی معکوس 2سیّده تاخدا
» پایگاه اطّلاع رسانی سپاه عاشورا
» اولین روزنامه جهانی شهرستان شبستر
» حجاب محدودیت است برای چشمهای شیطانی
» حرفی برای گفتن
مطالب قرآنی


به تسنيم ، کوثر خوش اومدين لطفا دلنوشته بذارين .ممنون


  • آرشيو مطالب
    موضوعات مطالب
    » 1 اسفند(۱)
    » 10 محرم(۱)
    » 12 آذر(۱)
    » 12 اردیبهشت(۱)
    » 13 آبان(۱)
    » 13 رجب(۱)
    » 14 خرداد(۱)
    » 2012(۱)
    » 22 بهمن(٢)
    » آب(۱)
    » آتش سوزی پیرانشهر(۱)
    » آدم خواری(۱)
    » آزادی(۱)
    » آیا می دانستید(۱)
    » آیین(۱)
    » آیین الهی(۱)
    » اباعبدالله(۱)
    » اجبار(۱)
    » اجتماعی(۱)
    » احادیث(۱)
    » احادیثی در مورد رمضان(۱)
    » اربعین امام حسین(٢)
    » ارزش(۱)
    » ارزش چادر(۱)
    » اس ام اس روز پدر(۱)
    » استقبال از رمضان(۱)
    » استکبار(۱)
    » اسلام(٢)
    » اعمال روز اربعین(۱)
    » اعمال شب اربعین(۱)
    » اعمال ماه رجب(۱)
    » اعیاد شعبانیه(۱)
    » افتخار به کار(۱)
    » امام حسن مجتبی(۱)
    » امام حسین(۱)
    » امام حسین(ع)(٦)
    » امام خامنه ای(۱)
    » امام خمینی(ره)(٥)
    » امام خمینی و حجاب(۱)
    » امام زمان(۱)
    » امام علی(۱)
    » امام علی (ع)(٢)
    » امام علی النقی(۱)
    » امام موسی کاظم(۱)
    » امام هادی(ع)(۱)
    » انتخابات(۱)
    » انقلاب اسلامی(۱)
    » اهر(۱)
    » اول مدرسه(۱)
    » ایام فاطمیه(۱)
    » ایام فاطمییه(۱)
    » با حجاب(۱)
    » بد حجابی(٢)
    » بدحجابی(۱)
    » برهنگی(۱)
    » بسیج(۱)
    » بعثت(۱)
    » بهداشت تغذیه روزه داری(۱)
    » بهداشت تغذیه ماه رمضان(۱)
    » پایان دنیا(۱)
    » پایان رمضان(۱)
    » پوشش(۱)
    » پیامک روز پدر(۱)
    » پیروزی انقلاب اسلامی(۱)
    » پیش بینی امام علی (ع) درمورد داعش(۱)
    » تاریخچه(۱)
    » تاریخچه بد حجابی(۱)
    » تاریخچه حجاب(۱)
    » تاریخچه شب یلدا(۱)
    » تاسوعا و عاشورا(۱)
    » تبریک روز پدر(۱)
    » تسلیت(۱)
    » تسنیم(۱)
    » تغذیه ماه رمضان(۱)
    » توهین به پیامبر(٢)
    » توهین به مقدسات(٢)
    » جمعه(۱)
    » جمهوری آذزبایجان(۱)
    » جنگ تحمیلی(۱)
    » چادر(٢)
    » چادر مشکی(۱)
    » چادر ملی(۱)
    » چرا امام حسین قیام کرد؟(۱)
    » چرا چادر(۱)
    » چرا حجاب(٢)
    » حافظ قرآن(۱)
    » حجاب(٢٩)
    » حجاب اسلامی(۱)
    » حجاب در اسلام(۱)
    » حجر بن عدی(۱)
    » حضرت زینب(٢)
    » حضرت فاطمه(٤)
    » حضرت مهدی(۳)
    » حقیقت شب قدر(٢)
    » حلول مله شعبان(۱)
    » خیرین مدرسه ساز(۱)
    » دادگاه(۱)
    » داعش(۱)
    » داعش در کلام امام علی(۱)
    » دختر پیرانشهری(۱)
    » درد دل(۱)
    » دسامبر(۱)
    » دعا(۱)
    » دفاع مقدس(۱)
    » دلایل حجاب(۱)
    » دلیل حجاب(۱)
    » دهم محرم(۱)
    » دهه فجر(۳)
    » دین اسلام(۱)
    » دیوار(۱)
    » رایتل(۱)
    » رجب المرجب(۱)
    » رحلت امام خمینی(٢)
    » رمز زیبایی(۱)
    » رهبر(٢)
    » روایات ماه رجب(۱)
    » روز اول مدرسه(۱)
    » روز پاسدار(۱)
    » روز پدر(۱)
    » روز جانباز(۱)
    » روز جهانی(۱)
    » روز جهانی معلولین(۱)
    » روز جوان(۱)
    » روز دانش آموز(۱)
    » روز دانشجو(۱)
    » روز زن(۱)
    » روز عرفه(۱)
    » روز مادر(۱)
    » روز معلم(۱)
    » زرتشت(۱)
    » زلزله اهر(۱)
    » زن(۱)
    » زن با حجاب(۱)
    » زن مسلمان(۱)
    » زنان آخر الزمان(۱)
    » زنان ونوسی مردان مریخی و حجاب(۱)
    » زیارت عاشورا(۱)
    » ساپورت(۱)
    » سال نو(۱)
    » سوپ نوزاد(۱)
    » سوره احزاب(۱)
    » سوم خرداد(۱)
    » سیده طاهره هاشمی(۱)
    » سیس(۱)
    » سیم خاردار(۱)
    » سیمای حقیقی(۱)
    » شب قدر(۳)
    » شب یلدا(۱)
    » شبهات(۱)
    » شعر اربعین(٢)
    » شعر شهادت موسی کاظم(۱)
    » شعر مدرسه(۱)
    » شعر مهدویّت(۱)
    » شگفتی قرآن(۱)
    » شهادت(٧)
    » شهادت آب(۱)
    » شهادت امام علی (ع)(۱)
    » شهادت امام موسی کاظم(۱)
    » شهادت شهید مطهری(۱)
    » شهدا(۱)
    » شهید(۱)
    » شهیده(٢)
    » شیشه عطر(۱)
    » شیطان پرستی(۱)
    » صحابی پیامبر(۱)
    » صدف(۱)
    » طبیعت(۱)
    » طرح ختم(۱)
    » عاشورای حسینی(۱)
    » عبد الرحمن(۱)
    » عروسک(۱)
    » عریان گری(۱)
    » عزا(۱)
    » علایم ظهور(۱)
    » علم قرآن(۱)
    » عید غدیرخم(۱)
    » عید فطر(۱)
    » عید مبعث(۱)
    » عید نوروز(٢)
    » عید نوروز در اسلام(٢)
    » غدیرخم(۱)
    » فاطمه زهرا(۱)
    » فتح خرمشهر(۱)
    » فراموش شده(۱)
    » فضایل ماه رمضان(۱)
    » فضیایل ماه شعبان(۱)
    » فضیلت شب قدر(۱)
    » فطر(۱)
    » فن آوری روز(۱)
    » فیلم موهن(٢)
    » قبر هابیل(۱)
    » قیام امام حسین(۱)
    » قیامت(۱)
    » گروهک تروریستی تکفیری داعش(۱)
    » گوهر(۱)
    » ماه رجب(۱)
    » ماه رمضان(٥)
    » ماه شعبان(٢)
    » ماه شوال(۱)
    » ماه مهر(٢)
    » مجلس نهم(۱)
    » محرم(۳)
    » محکوم کردن(۱)
    » مردم ژاپن(۱)
    » مسئولین(۱)
    » مسلمان شدن(۱)
    » مسیحی(۱)
    » مسیحی تازه مسلمان(۱)
    » مطهری(۱)
    » معلولان(۱)
    » معلولین(٢)
    » مقنعه(۱)
    » مهدی(۱)
    » مهر ماه(٢)
    » موهن(۱)
    » مکارم شیرازی(۱)
    » میلاد(۱)
    » میلاد امام حسن(۱)
    » میلاد امام حسین (ع)(۱)
    » میلاد امام زین العابدین(ع)(۱)
    » میلاد امام سجاد(ع)(۱)
    » میلاد امام علی(ع)(۱)
    » میلاد حضرت مهدی(۱)
    » میلاد علی اکبر(۱)
    » ناهید فاتحی کرجو(۱)
    » نبش قبر(۱)
    » نسل بشر(۱)
    » نقش رسانه(۱)
    » نگاه آلوده(۱)
    » نماز(۱)
    » نوروز(۱)
    » نیمه شعبان(٢)
    » هابیل و قابیل(۱)
    » هریس(۱)
    » هفته دفاع مقدس(۱)
    » هفته معلم(۱)
    » همسفر(۱)
    » همقطاری(۱)
    » هوس(۱)
    » ورزقان(۱)
    » ورود آقایان ممنوع(۱)
    » وفات امام خمینی (ره)(۱)
    » وفات حضرت زینب(س)(۱)
    » ولادت(۱)
    » ولادت امام حسن عسکری(۱)
    » ولادت امام زمان(عج)(٢)
    » ولادت امام صادق (ع)(۱)
    » ولادت امام علی(ع)(۱)
    » ولادت پیامبر اکرم (ص)(۱)
    » ولادت حضرت ابوالفضل(۱)
    » ولادت حضرت عباس(۱)
    » کار(۱)
    » کفر تا این حد(۱)
    » کم سن وسالترین حافظ(۱)
    » کمال دین(۱)
    » یا مهدی(۱)
    » یلدا(۱)
    » یوسف زهرا(۱)
    فلسفه قیام امام حسین چه بود ؟
    + نويسنده تسنیم در ٢٥ آبان ۱۳٩۱ | نظرات ()

     

      فلسفه قیام امام حسین چه بود ؟

    چرا امام حسین قیام کرد ؟

    انگیزه قیام چه بود ؟

    اما اینکه امام حسین چرا قیام کرد ؟


    این را سه جور مى توان تفسیر کرد :
    یکى اینکه بگوئیم قیام امام حسین یک قیام عادى و معمولى بود و العیاذ بالله براى هدف شخصى و منفعت شخصى بود .
    این تفسیر است که نه یک نفر مسلمان به آن راضى مى شود و نه واقعیات تاریخ و مسلمات تاریخ آن را مى کند .

    تفسیر دوم همان است که در ذهن بسیارى از عوام الناس وارد شده که امام حسین کشته شد و شهید شد براى اینکه گناه امت بخشیده شود . شهادت آن حضرت به عنوان کفاره گناهان امت واقع شد , نظیر همان عقیده اى که مسیحیان درباره حضرت مسیح پیدا کردند که عیسى به دار رفت براى اینکه فداى گناهان امت بشود . یعنى گناهان اثر دارد و در آخرت دامن گیر انسان مى شود , امام حسین شهید شد که اثر گناهان را در قیامت خنثى کند و به مردم از این جهت آزادى بدهد .

    در حقیقت مطابق این عقیده باید گفت امام حسین علیه السلام دید که یزیدها و ابن زیادها و شمر و سنان ها هستند اما عده شان کم است , خواست کارى بکند که بر عده اینها افزوده شود , خواست مکتبى بسازد که از اینها بعدا زیادتر پیدا شوند , مکتب یزید سازى و ابن زیاد سازى بگرد کرد . این طرز فکر و این طرز تفسیر بسیار خطرناک است. براى بى اثر کردن قیام امام حسین و براى مبارزه با هدف امام حسین و براى بى اثر کردن و از بین بردن حکمت دستورهائى که براى عزادارى امام حسین رسیده هیچ چیزى به اندازه این طرز فکر و این طرز تفسیر مؤثر نیست .

    باور کنید که یکى از علل ( گفتم یکى از علل چون علل دیگر هم در کار هست که جنبه قومى و نژادى دارد ) که ما مردم ایران را این مقدار در عمل لا قید و لا ابالى کرده این است که فلسفه قیام امام حسین براى ما کج تفسیر شده , طورى تفسیر کرده اند که نتیجه اش همین است که مى بینیم .
    به قول جناب زید بن على بن الحسین درباره مرجئه ( مرجئه طایفه اى بودند که معتقد بودند ایمان و اعتقاد کافى است , عمل در سعادت انسان تأثیر ندارد , اگر عقیده درست باشد خداوند از عمل هر اندازه بد باشد مى گذرد ) هؤلاء اطمعوا الفساق فى عفو الله یعنى اینها کارى کردند که فساق در فسق خود به طمع عفو خدا جرى شدند . این عقیده مرجئه بود در آنوقت . و در آن وقت عقیده شیعه در نقطه مقابل عقیده مرجئه بود , اما امروز شیعه همان را مى گوید که در قدیم مرجئه مى گفتند . عقیده شیعه همان بود که نص قرآن است ( الذین آمنوا و عملوا الصالحات) هم ایمان لازم است و هم عمل صالح .

    تفسیر سوم این است که اوضاع و احوالى در جهان اسلام پیش آمده بود و به جائى رسیده بود که امام حسین علیه السلام وظیفه خودش را این مى دانست که باید قیام کند , حفظ اسلام را در قیام خود
    مى دانست . قیام او قیام در راه حق و حقیقت بود . اختلاف و نزاع او با خلیفه وقت بر سر این نبود که تو نباشى و من باشم , آن کارى که تو مى کنى نکن بگذارد من بکنم , اختلافى بود اصولى و اساسى . اگر کس دیگرى هم به جاى یزید بود و همان روش و کارها را مى داشت باز امام حسین قیام مى کرد , خواه اینکه با شخص امام حسین خوشرفتارى مى کرد یا بد رفتارى .

    یزید و اعوان و انصارش هم اگر امام حسین متعرض کارهاى آنها نمى شد و روى کارهاى آنها صحه مى گذاشت حاضر بودند همه جور مساعدت را با امام حسین بکنند , هر جا را مى خواست به او مى دادند , اگر مى گفت حکومت حجاز و یمن را به من بدهید , حکومت عراق را به من بدهید , حکومت خراسان را به من بدهید مى دادند , اگر اختیار مطلق هم در حکومتها مى خواست و مى گفت به اختیار خودم هر چه پول وصول شد و دلم خواست بفرستم و مى فرستم و هر چه دلم خواست خرج مى کنم کسى متعرض من نشود , باز آنها حاضر بودند .

    جنگ حسین جنگ مسلکى و عقیده اى بود , پاى عقیده در کار بود , جنگ حق و باطل بود . در جنگ حق و باطل دیگر حسین از آن جهت که شخص معین است تأثیر ندارد . خود امام حسین با دو کلمه مطلب را تمام کرد . در یکى از خطبه هاى بین راه به اصحاب خودش مى فرماید ( ظاهرا در وقتى است که حر و اصحابش رسیده بودند و بنابراین همه را مخاطب قرار داد ) :| الا ترون ان الحق لا یعمل به , و الباطل لا یتناهى عنه , لیرغبالمؤمن فى لقاء الله محقا(1) | آیا نمى بینید که به حق رفتار نمى شود و از باطل جلوگیرى نمى شود , پس مؤمن در یک چنین اوضاعى باید تن بدهد به شهادت در راه خدا . نفرمود لیرغب الامام وظیفه امام این است در این موقع آماده شهادت شود .

    نفرمود لیرغب الحسین وظیفه شخص حسین اینست که آماده شهادت گردد . فرمود : | لیرغب المؤمن | وظیفه هر مؤمن در یک چنین اوضاع و احوالى اینست که مرگ را بر زندگى ترجیح دهد . یک مسلمان از آن جهت که مسلمان است هر وقت که ببیند به حق رفتار نمى شود و جلو باطل گرفته نمى شود وظیفه اش اینست که قیام کند و آماده شهادت گردد . این سه جور تفسیر : یکى آن تفسیرى که یک دشمن حسین باید تفسیر بکند . یکى تفسیرى که خود حسین تفسیر کرده است که قیام او در راه حق بود . یکى هم تفسیرى که دوستان نادانش کردند و از تفسیر دشمنانش خیلى خطرناکتر و گمراه کن تر و دورتر است از روح حسین بن على .

    جمله هایى است در نهج البلاغه و عین همین جمله ها در یکى از خطابه هاى حسین بن على ( ع ) هست که آن خطابه در آن مجتمع معروف در دوره دیکتاتورى و اختناق عجیب معاویه که دو نفر اگر مى خواستند حدیثى در فضیلت على ( ع ) نقل بکنند در صندوق خانه هم به زحمت جرئت مى کردند ایراد شده است حسین بن على ( ع ) از اجتماع حج در منى و عرفات استفاده فرمود , کبار صحاب را در آنجا جمع کرد و تصمیم قیام اصلاح طلبانه خودش را اعلام کرد و همین جمله ها را که از پدرش است , به آنها فرمود این جمله ها یک کلیاتى را براى همه هدفهاى اسلامى به طور کلى گذشته از اینکه هر زمانى خصوصیاتى دارد که زمان دیگر ندارد مشخص مى کند .

    آن جمله ها اینست : | اللهم انک تعلم انه لم یکن الذى کان منا منافسه فى سلطان و لا التماس شیىء من فضول الحطام | یعنى خداوندا ! تو خودت مى دانى که حرکتها , جنبشها , قیامها , اعتراضها , جنگیدن ها و مبارزه هاى ما , رقابت در کسب قدرت نبود , براى تحصیل قدرت براى یک فرد نبود , به عنوان جاه طلبى نبود , براى جمع آورى مال و منال دنیا و براى زیاده طلبى در مال و منال دنیا نبود و نیست پس هدف چیست؟ | ولکن لنرد المعالم من دینکو نظهر الاصلاح فى بلادک فیأمن المظلومون من عبادکو تقام المعطله من حدودک| این چهار جمله یک کادر کلى را مشخص مى کند مقدم تا باید عرض بکنم که امروز یک اصطلاحى رائج شده است که این اصطلاح نباید ما را به اشتباه بیندازد امروز وقتى مى گویند اصلاح یعنى سامان دادنهاى آرام تدریجى غیر بنیادى ولى وقتى که مى خواهند بگویند تغییرات بنیادى مى گویند انقلاب آیا در اصطلاح اسلام هم وقتى مى گویند ( اصلاح ) مقصود همین است ؟ نه , در اصطلاح اسلامى وقتى گفته مى شود اصلاح , نقطه مقابل افساد است اعم از آنکه تدریجى و ظاهرى و به اصطلاح عرضى باشد یا بنیادى و جوهرى .

    مى گوید هدف ما اول اینست: | لنرد المعالم من دینک| سید جمال مى گفت بازگشت به اسلام راستین که در واقع ترجمه فارسى همین جمله است سنتهاى اسلامى هر کدام نشانه هاى راه سعادت است, معالم دین است, علامتهاى راه رستگارى است که با این علامتها باید راه سعادت و تکامل را پیمود خدایا ! ما مى خواهیم این نشانه ها را که به زمین افتاده و رهروان , راه را پیدا نمى کنند , اسلام فراموش شده را باز گردانیم . و نظهر الاصلاح فى بلادک | خیلى جمله عجیبى است! نظهر یعنى آشکار کنیم اصلاح نمایان و چشمگیر , اصلاحى که روشن باشد , در شهرهایت به عمل آوریم انقدر این اصلاح اساسى باشد که تشخیص آن احتیاج به فکر و مطالعه نداشته باشد علائمش از در و دیوار پیداست , به عبارت دیگر سامان به زندگى مخلوقات تو دادن , شکمها را سیر کردن , تن ها را پوشانیدن , بیماریها را معالجه کردن , جهل ها را از میان بردن , اقدام براى بهبود زندگى مادى مردم , زندگى مادى مردم را سامان دادن که على ( ع ) در نامه اى هم که به مالک اشتر نوشته است وقتى که هدفهاى او را براى حکومت ذکر مى کند که تو چه وظیفه اى دارى , از جمله مى گوید : | و استصلاح اهلها و عماره بلادها | انسانها را اصلاح بکنى و شهرها را عمران بکنى .

    هدف سوم : | فیأمن المظلومون من عبادک | آنجا که رابطه انسان با انسان , رابطه ظالم و مظلوم است , رابطه غارتگر و غارت شده است, رابطه کسى است که از دیگرى امنیت و آزادى را سلب کرده است , هدف ما اینست که مظلومان از شر ظالمان نجات پیدا کنند در آن فرمانى که به مالک اشتر نوشته است , جمله اى دارد که عین آن در اصول کافى هم هست به او مى فرماید مالک ! تو باید به گونه اى حکومت بکنى که مردم تو را به معنى واقعى تأمین کننده امنیتشان و نگهدار هستى و مالشان و دوست عزیز خودشان بدانند نه یک موجودى که خودش را به صورت یک ابوالهول درآورده و همیشه مى خواهد مردم را از خودش بترساند , با عامل ترس مى خواهد حکومت بکند بعد فرمود من این جمله را از پیغمبر غیر مره شنیده ام یعنى نه یک بار پیغمبر اکرم بعضى جمله ها را که خیلى به آنها عنایت داشته مکرر مى گفته و به یکبار قناعت نمى کرده است امیرالمؤمنین مى فرماید که من این جمله را غیر مره یعنى نه خیال کنى که یک بار بلکه مکرر از پیغمبر شنیدم که :
    | لن تقدس امه حتى یؤخذ للضعیف حقه من القوى غیر متتعتع (2)| پیغمبر فرمود هرگز امتى ( کلمه امت مساوى است با آنچه امروز جامعه مى گوئیم ) , جامعه اى به مقام قداست, به مقامى که قابل تقدیس و تمجید باشد که بشود گفت این جامعه جامعه انسانى است نمى رسد مگر آن وقت که وضع به این منوال باشد که ضعیف حقش را از قوى بگیرد بدون لکنت کلمه , وقتى ضعیف در مقابل قوى مى ایستد لکنتى در بیانش وجود نداشته باشد این شامل دو مطلب است : یکى اینکه مردم به طور کلى روحیه ضعف و زبونى را از خود دور کنند و در مقابل قوى هر اندازه قوى باشد شجاعانه بایستند , لکنت به زبانشان نیفتد , ترس نداشته باشند که ترس از جنود ابلیس است و دیگر اینکه اصلا نظامات اجتماعى باید طورى باشد که درمقابل قانون , قوى و ضعیفى وجود نداشته باشد پس على ( ع ) مى گوید در برنامه ما یعنى در برنامه حکومت اسلامى ما | فیأمن المظلومون من عبادک | بندگان ستمدیده تو خدایا در امنیت قرار گیرند , چنگال ستمگر را قطع کنیم .

    چهارم : | و تقام المعطله من حدودک | در اصطلاح امروز وقتى مى گویند حدود , اصطرح فقه است گاهى اصطلاح خاص فقه با اصطلاح حدیث متفاوت است و خود فقه هم به این مطلب توجه دارد امروز وقتى مى گوئیم ( حدود ) یعنى قوانین جزائى اسلام , ولى در اصطلاح خود قرآن یا در اصطلاح پیغمبر اگر گفته مى شود حدود :  تلک حدود الله فلا تعتدوها یعنى مطلق مقررات اسلامى اعم از قوانین جزائى یا قوانین غیر جزائى در یک جامعه فاسد گاهى حدود الهى , قوانین الهى ( جزائى یا غیر جزائى ) به حالت تعطیل در مى آید وقتى به حالت تعطیل در آمد , چون بى حساب وضع نشده است , نظام اجتماعى در همان قسمت مربوط به آن قانون به حالت نیمه تعطیل در مى آید اعم از آنکه آن قانون الهى به طور کلى تعطیل شده باشد یا نه , به صورت تبعیض در آمده باشد یعنى در مورد بعضى اجرا مى شود , در مورد بعضى دیگر اجرا نمى شود , قانون قدرتش براى به تله انداختن قوى , ضعیف است و براى گرفتار کردن ضعیف , قوى است در نهضت حسینى عوامل متعددى دخالت داشته است , و همین امر سبب شده است که این حادثه با اینکه از نظر تاریخى و وقایع سطحى , طول و تفصیل زیادى ندارد , از نظر تفسیرى و از نظر پى بردن و به ماهیت این واقعه بزرگ تاریخى , بسیار بسیار پیچیده باشد . یکى از علل اینکه تفسیرهاى مختلفى درباره این حادثه شده و احیانا سوء استفاده هایى از این حادثه عظیم و بزرگ شده است , پیچیدگى این داستان است از نظر عناصرى که در به وجود آمدن این حادثه موثر بوده اند .

    ما در این حادثه به مسائل زیادى بر مى خوریم : در یک جا سخن از بیعت خواستن از امام حسین و امتناع امام از بیعت کردن است . در جاى دیگر دعوت مردم کوفه از امام و پذیرفتن امام این دعوت راست . در جاى دیگر , امام به طور کلى بدون توجه به مسئله بیعت خواستن و امتناع از بیعت و بدون اینکه اساسا توجهى به این مسئله بکند که مردم کوفه از او بیعت خواسته اند , او را دعوت کرده اند یا نکرده اند , از اوضاع زمان و وضع حکومت وقت , انتقاد مى کند , شیوع فساد را متذکر مى شود , تغییر ماهیت اسلام را یادآورى مى کند , حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها را بیان      مى نماید , و آنوقت مى گوید وظیفه یک مرد مسلمان این است که در مقابل چنین حوادثى ساکت نباشد .

    در این مقام مى بینیم امام نه سخن از بیعت مى آورد و نه سخن از دعوت. نه سخن از بیعتى که یزید از او مى خواهد , و نه سخن از دعوتى که مردم کوفه از او کرده اند . قضیه از چه قرار است ؟ آیا مسئله , مسئله بیعت بود ؟ آیا مسئله مسئله دعوت بود ؟ آیا مسئله , مسئله اعتراض و انتقاد و یا شیوع منکرات بود ؟ کدامیک از این قضایا بود ؟ این مسئله را ما بر چه اساسى توجیه کنیم ؟ به علاوه چه تفاوت واضح و بینى میان عصر امام یعنى دوره یزید با دوره هاى قبل بوده ؟ بالخصوص با دوره معاویه که امام حسن علیه السلام با معاویه صلح کرد ولى امام حسین علیه السلام به هیچ وجه سر صلح با یزید نداشت و چنین صلحى را جایز نمى شمرد .

    حقیقت مطلب این است که همه این عوامل , موثر و دخیل بوده است. یعنى همه این عوامل وجود داشته و امام در مقابل همه این عوامل عکس العمل نشان داده است . پاره اى از عکس العملها و عملهاى امام بر اساس امتناع از بیعت است , پاره اى از تصمیمات امام بر اساس دعوت مردم کوفه است و پاره اى بر اساس مبارزه با منکرات و فسادهایى که در آن زمان به هر حال وجود داشته است . همه این عناصر , در حادثه کربلا که مجموعه اى است از عکس العملها و تصمیماتى که از طرف وجود مقدس اباعبدالله علیه السلام اتخاذ شده دخالت داشته است .

    ابتدا درباره مسئله بیعت بحث مى کنیم که این عامل چقدر دخالت داشت و امام در مقابل بیعت خواهى چه عکس العملى نشان داد و تنها بیعت خواستن براى امام چه وظیفه اى ایجاب مى کرد ؟

    همه شنیده ایم که معاویه بن ابى سفیان با چه وضعى به حکومت و خلافت رسید . بعد از آنکه اصحاب امام حسن علیه السلام آنقدر سستى نشان دادند , امام حسن یک قرارداد موقت با معاویه امضاء    مى کند نه بر اساس خلافت و حکومت معاویه , بلکه بر این اساس که معاویه اگر مى خواهد حکومت کند براى مدت محدودى حکومت کند و بعد از آن مسلمین باشند و اختیار خودشان , و آن کسى را که صلاح مى دانند , به خلافت انتخاب کنند , و به عبارت دیگر به دنبال آن کسى که تشخیص مى دهند صلاحیت خلافت را دارد و از طرف پیغمبر اکرم منصوب شده است, بروند . تا زمان معاویه مسئله حکومت و خلافت , یک مسئله موروثى نبود , مسئله اى بود که درباره آن تنها دو طرز فکر وجود داشت . یک طرز فکر این بود که خلافت , فقط و فقط شایسته کسى است که پیغمبر به امر خدا او را منصوب کرده باشد . و فکر دیگر این بود که مردم حق دارند خلیفه اى براى خودشان انتخاب کنند .

    به هر حال این مسئله در میان نبود که یک خلیفه تکلیف مردم را براى خلیفه بعدى معین کند , براى خود جانشین معین کند , او هم براى خود جانشین معین کند و . . . و دیگر مسئله خلافت نه دائر مدار نص پیغمبر باشد و نه مسلمین در انتخاب او دخالتى داشته باشند . یکى از شرایطى که امام حسن در آن صلحنامه گنجاند ولى معاویه صریحا به آن عمل نکرد ( مانند همه شرایط دیگر ) بلکه امام حسن را مخصوصا با مسمومیت کشت و از بین برد که دیگر موضوعى براى این ادعا باقى نماند و به اصطلاح مدعى در کار نباشد , همین بود که معاویه حق ندارد تصمیمى براى مسلمین بعد از خودش بگیرد , خودش هر مصیبتى براى دنیاى اسلام هست , هست , بعد دیگر اختیار با مسلمین باشد و به هر حال اختیار با معاویه نباشد . اما تصمیم معاویه از همان روزهاى اول این بود که نگذارد خلافت از خاندانش خارج شود و به قول مورخین , کارى کند که خلافت را به شکل سلطنت در آورد . ولى خود او احساس مى کرد که این کار فعلا زمینه مساعدى ندارد . درباره این مطلب زیاد مى اندیشید و با دوستان خاص خود در میان مى گذاشت ولى جرات اظهار آن را نداشت و فکر نمى کرد که این مطلب عملى شود .

    بعد از اینکه معاویه در نیمه ماه رجب سال شصتم مى میرد , یزید به حاکم مدینه که از بنى امیه بود نامه اى مى نویسد و طى آن موت معاویه را اعلام مى کند و مى گوید از مردم براى من بیعت بگیر . او مى دانست که مدینه مرکز است و چشم همه به مدینه دوخته شده . در نامه خصوصى دستور شدید خودش را صادر مى کند , مى گوید حسین بن على را بخواه و از او بیعت بگیر , و اگر بیعت نکرد , سرش را براى من بفرست .

    بنابراین یکى از چیزهایى که امام حسین با آن مواجه بود تقاضاى بیعت با یزید بن معاویه این چنینى بود که گذشته از همه مفاسد دیگر , دو مفسده در بیعت با این آدم بود که حتى در مورد معاویه وجود نداشت . یکى اینکه بیعت با یزید , تثبیت خلافت موروثى از طرف امام حسین بود . یعنى مسئله خلافت یک فرد مطرح نبود . مسئله خلافت موروثى مطرح بود .

    مفسده دوم مربوط به شخصیت خاص یزید بود که وضع آن زمان را از هر زمان دیگر متمایز مى کرد . او نه تنها مرد فاسق و فاجرى بود بلکه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شایستگى سیاسى هم نداشت . معاویه و بسیارى از خلفاى آل عباس هم مردمان فاسق و فاجرى بودند , ولى یک مطلب را کاملا درک مى کردند , و آن اینکه مى فهمیدند که اگر بخواهند ملک و قدرتشان باقى بماند , باید تا حدود زیادى مصالح اسلامى را رعایت کنند , شئون اسلامى را حفظ کنند . این را درک مى کردند که اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود . مى دانستند که صدها میلیون جمعیت از نژادهاى مختلف چه در آسیا , چه در آفریقا و چه در اروپا که در زیر حکومت واحد در آمده اند و از حکومت شام یا بغداد پیروى مى کنند , فقط به این دلیل است که اینها مسلمانند , به قرآن اعتقاد دارند و به هر حال خلیفه را یک خلیفه اسلامى مى دانند , و الا اولین روزى که احساس کنند که خلیفه خود بر ضد اسلام است , اعلام استقلال مى کنند .

    چه موجبى داشت که مثلا مردم خراسان , شام و سوریه , مردم قسمتى از آفریقا , از حاکم بغداد یا شام اطاعت کنند ؟ دلیلى نداشت. و لهذا خلفایى که عاقل , فهمیده و سیاستمدار بودند این را مى فهمیدند که مجبورند تا حدود زیادى مصالح اسلام را رعایت کنند . ولى یزید بن معاویه این شعور را هم نداشت , آدم متهتکى بود , آدم هتاکى بود , خوشش مى آمد به مردم و اسلام بى اعتنایى کند , حدود اسلامى را بشکند . معاویه هم شاید شراب مى خورد  اینکه مى گویم شاید , از نظر تاریخى است , چون یادم نمى آید , ممکن است کسانى با مطالعه تاریخ , موارد قطعى پیدا کنند( 3 )                  ولى هرگز تاریخ نشان نمى دهد که معاویه در یک مجلس علنى شراب خورده باشد یا در حالتى که مست است وارد مجلس شده باشد , در حالى که این مرد علنا در مجلس رسمى شراب مى خورد , مست لایعقل مى شد و شروع مى کرد به یاوه سرایى . تمام مورخین معتبر نوشته اند که این مرد , میمون باز و یوز باز بود . میمونى داشت که به آن کنیه اباقیس داده بود و او را خیلى دوست     مى داشت. چون مادرش زن بادیه نشین بود و خودش هم در بادیه بزرگ شده بود , اخلاق بادیه نشینى داشت , با سگ و یوز و میمون انس و علاقه بالخصوصى داشت .

    مسعودى در مروج الذهبمى نویسد : ( میمون را لباسهاى حریر و زیبا مى پوشانید و در پهلو دست خود بالاتر از رجال کشورى و لشکرى مى نشاند) ! اینست که امام حسین ( ع ) فرمود :| و على الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید | ( 4 ) . میان او و دیگران تفاوت وجود داشت . اصلا وجود این شخص تبلیغ علیه اسلام بود .  
    براى چنین شخصى از امام حسین ( ع ) بیعت مى خواهند ! امام از بیعت امتناع مى کرد و مى فرمود : من به هیچ وجه بیعت نمى کنم . آنها هم به هیچ وجه از بیعت خواستن صرف نظر نمى کردند .

    این یک عامل و جریان بود : تقاضاى شدید که ما نمى گذاریم شخصیتى چون تو بیعت نکند . ( آدمى که بیعت نمى کند یعنى من در مقابل این حکومت تعهدى ندارم , من معترضم . ) به هیچ وجه حاضر نبودند که امام حسین علیه السلام بیعت نکند و آزادانه در میان مردم راه برود . این بیعت نکردن را خطرى براى رژیم حکومت خودشان مى دانستند . خوب هم تشخیص داده بودند و همین طور هم بود . بیعت نکردن امام یعنى معترض بودن , قبول نداشتن , اطاعت یزید را لازم نشمردن , بلکه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها مى گفتند باید بیعت کنید , امام مى فرمود بیعت نمى کنم . حال در مقابل این تقاضا , در مقابل این عامل , امام چه وظیفه اى دا رند ؟ بیش از یک وظیفه منفى , وظیفه دیگرى ندارند : بیعت نمى کنم . حرف دیگرى نیست . بیعت مى کنید ؟ خیر . اگر بیعت نکنید کشته مى شوید ! من حاضرم کشته شوم ولى بیعت نکنم . در اینجا جواب امام فقط یک ( نه) است .

    حاکم مدینه که یکى از بنى امیه بود امام را خواست . ( البته باید گفت گر چه بنى امیه تقریبا همه , عناصر ناپاکى بودند ولى او تا اندازه اى با دیگران فرق داشت . ) در آن هنگام امام در مسجد مدینه    ( مسجد پیغمبر ) بودند . عبدالله بن زبیر هم نزد ایشان بود .

    مامور حاکم از هر دو دعوت کرد نزد حاکم بروند و گفت حاکم صحبتى با شما دارد . گفتند تو برو بعد ما می آییم . عبدالله بن زبیر گفت : در این موقع که حاکم ما را خواسته است شما چه حدس مى زنید ؟ امام فرمود : |اظن ان طاغیتهم قد هلک ,| فکر مى کنم فرعون اینها تلف شده و ما را براى بیعت مى خواهد . عبدالله بن زبیر گفت خوب حدس زدید , من هم همین طور فکر مى کنم , حالا چه مى کنید ؟ امام فرمود من مى روم . تو چه مى کنى ؟ حالا ببینم .

    عبدالله بن زبیر شبانه از بیراهه به مکه فرار کرد و در آنجا متحصن شد . امام علیه السلام رفت , عده اى از جوانان بنى هاشم را هم با خود برد و گفت شما بیرون بایستید , اگر فریاد من بلند شد , بر یزید تو , ولى تا صداى من بلند نشده داخل نشوید . مروان حکم , این اموى پلید معروف که زمانى حاکم مدینه بود آنجا حضور داشت ( 5 ) . حاکم نامه علنى را به اطلاع امام رساند . امام فرمود : چه مى خواهید ؟ حاکم شروع کرد با چرب زبانى صحبت کردن . گفت مردم با یزید بیعت کرده اند , معاویه نظرش چنین بوده است , مصلحت اسلام چنین ایجاب مى کند . . . خواهش مى کنم شما هم بیعت بفرمائید , مصلحت اسلام در این است . بعد هر طور که شما امر کنید اطاعت خواهد شد . تمام نقائصى که وجود دارد مرتفع مى شود . امام فرمود : شما براى چه از من بیعت مى خواهید ؟ براى مردم مى خواهید . یعنى براى خدا که نمى خواهید . از این جهت که آیا خلافت شرعى است یا غیر شرعى , و من بیعت کنم تا شرعى باشد که نیست . بیعت مى خواهید که مردم دیگر بیعتکنند . گفت بله . فرمود پس بیعت من در این اتاق خلوت که ما سه نفر بیشتر نیستیم براى شما چه فایده اى د ارد ؟ حاکم گفتراست مى گوید باشد براى بعد . امام فرمود من باید بروم . حاکم گفت بسیار خوب , تشریف ببرید . مروان حکم گفت چه مى گویى ؟ ! اگر از اینجا برود معنایش اینستکه بیعتنمى کنم . آیا اگر از اینجا برود بیعت خواهد کرد ؟ ! فرمان خلیفه را اجرا کن . امام گریبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محکم به زمین کوبید . فرمود : تو کوچکتر از این حرفها هستى .

    سپس بیرون رفت و بعد از آن , سه شب دیگر هم در مدینه ماند . شبها سر قبر پیغمبر اکرم مى رفت و در آنجا دعا مى کرد . مى گفت خدایا راهى جلوى من بگذار که رضاى تو در آن است .

    در شب سوم , امام سر قبر پیغمبر اکرم ( 6 ) مى رود , دعا مى کند و بسیار مى گرید و همانجا خوابش مى برد . در عالم رویا پیغمبر اکرم را مى بیند , خوابى مى بیند که براى او حکم الهام و وحى را داشت . حضرت فرداى آنروز از مدینه بیرون آمد و از همان شاهراه نه از بى راهه به طرف مکه رفت . بعضى از همراهان عرض کردند : یا بن رسول الله ! لو تنکبت الطریق الا عظم بهتر است شما از شاهراه نروید , ممکن است مامورین حکومت , شما را برگردانند , مزاحمت ایجاد کنند , زد و خوردى صورت گیرد . ( یک روح شجاع ) , یک روح قوى هرگز حاضر نیست چنین کارى کند .  فرمود : من دوست ندارم شکل یک آدم یاغى و فرارى را به خود بگیرم , از همین شاهراه مى روم , هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد .

    به هر حال مسئله اول و عامل اول در حادثه حسینى که هیچ شکى در آن نمى شود کرد مسئله بیعت است , بیعت براى یزید که به نص قطعى تاریخ , از امام حسین ( ع ) مى خواستند . یزید در نامه خصوصى خود چنین مى نویسد : خذالحسین بالبیعه اخذا شدیدا , ( 7 ) حسین را براى بیعت گرفتن محکم بگیرد و تابعیت نکرده رها نکن . امام حسین هم شدیدا در مقابل این تقاضا ایستاده بود و به هیچ وجه حاضر به بیعت با یزید نبود , جوابش نفى بود و نفى . حتى در آخرین روزهاى عمر امام حسین که در کربلا بودند , عمر سعد آمد و مذاکراتى با امام کرد . در نظر داشت با فکرى امام را به صلح با یزید وادار کند . البته صلح هم جز بیعت چیز دیگرى نبود . امام حاضر نشد.

    از سخنان امام که در روز عاشورا فرموده اند کاملا پیداست که بر حرف روز اول خود همچنان باقى بوده اند : | لا , و الله لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا اقر اقرار العبید | ( 8 ) , نه , به خدا قسم هرگز دستم را به دست شما نخواهم داد . هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد . حتى در همین شرایطى که امروز قرار گرفته ام و مى بینم کشته شدن خودم را , کشته شدن عزیزانم را , کشته شدن یارانم را , اسارت خاندانم را , حاضر نیستم با یزید بیعت کنم .

    این عامل از کى وجود پیدا کرد ؟ از آخر زمان معاویه , و شدت و فوریت آن بعد از مردن معاویه و به حکومت رسیدن یزید بود .

    عامل دوم مسئله دعوت بود . شاید در بعضى کتابها خوانده باشید مخصوصا در این کتابهاى به اصطلاح تاریخى که به دست بچه هاى مدرسه مى دهند . مى نویسند که در سال شصتم هجرت , معاویه مرد , بعد مردم کوفه از امام حسین دعوت کردند که آن حضرت را به خلافت انتخاب کنند . امام حسین به کوفه آمد , مردم کوفه غدارى و بى وفایى کردند , ایشان را یارى نکردند , امام حسین کشته شد  انسان وقتى این تاریخها را مى خواند فکر مى کند امام حسین مردى بود که در خانه خودش راحت نشسته بود , کارى به کار کسى نداشت و درباره هیچ موضوعى هم فکر نمى کرد , تنها چیزى که امام را از جا حرکت داد , دعوت مردم کوفه بود ! در صورتى که امام حسین در آخر ماه رجب که اوایل حکومت یزید بود , براى امتناع از بیعت از مدینه خارج مى شود و چون مکه , حرم امن الهى است و در آنجا امنیت بیشترى وجود دارد و مردم مسلمان احترام بیشترى براى آنجا قائل هستند و دستگاه حکومت هم مجبور است نسبت به مکه احترام بیشترى قائل شود , به آنجا مى رود 
    ( روزهاى اولى است که معاویه از دنیا رفته و شاید هنوز خبر مردن او به کوفه نرسیده ) , نه تنها براى اینکه آنجا مأمن بهترى است بلکه براى اینکه مرکز اجتماع بهترى است .

    در ماه رجب و شعبان که ایام عمره است , مردم از اطراف و اکنافبه مکه می آیند و بهتر مى توان آنها را ارشاد کرد و آگاهى داد . بعد موسم حج فراهم مى رسد که فرصت مناسب ترى براى تبلیغ است . بعد از حدود دو ماه نامه هاى مردم کوفه مى رسد . نامه هاى مردم کوفه به مدینه نیامده , و امام حسین نهضتش را از مدینه شروع کرده است . نامه هاى مردم کوفه در مکه به دست امام حسین رسید , یعنى وقتى که امام تصمیم خود را بر امتناع از بیعت گرفته بود و همین تصمیم , خطرى بزرگ براى او به وجود آورده بود .
    ( خود امام و همه مى دانستند که نه اینها از بیعت گرفتن دست بر مى دارند و نه امام حاضر به بیعت است ) بنابر این دعوت مردم کوفه عامل اصلى در این نهضت نبود بلکه عامل فرعى بود , و حداکثر تاثیرى که براى دعوت مردم کوفه مى توان قائل شد این است که این دعوت از نظر مردم و قضاوت تاریخ در آینده فرصت به ظاهر مناسبى براى امام به وجود آورد .

    کوفه ایالت بزرگ و مرکز ارتش اسلامى بود ( 9 ) . این شهر که در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده , یک شهر لشکرنشین بود و نقش بسیار موثرى در سرنوشت کشورهاى اسلامى داشت و اگر مردم کوفه در پیمان خود باقى مى ماندند احتمالا امام حسین علیه السلام موفق مى شد .

    کوفه آن وقت را با مدینه با مکه آن وقت نمى شد مقایسه کرد , با خراسان آن وقت هم نمى شد مقایسه کرد , رقیب آن فقط شام بود . حداکثر تاثیر دعوت مردم کوفه , در شکل این نهضت بود یعنى در این بود که امام حسین از مکه حرکت کند و آنجا را مرکز قرار ندهد ( البته خود مکه اشکالاتى داشت و نمى شد آنجا را مرکز قرار داد . ) , پیشنهاد ابن عباس را براى رفتن به یمن و کوهستانهاى آنجا را پناهگاه قرار دادن , نپذیرد , مدینه جدش را مرکز قرار ندهد , بیاید به کوفه . پس دعوت مردم کوفه در یک امر فرعى دخالت داشت , در اینکه این نهضت و قیام در عراق صورت گیرد , والا عامل اصلى نبود .

    وقتى امام در بین راه به سر حد کوفه مى رسد با لشکر حر مواجه مى شود . به مردم کوفه مى فرماید : شما مرا دعوت کردید . اگر نمى خواهید بر مى گردم . معنایش این نیست که بر مى گردم و با یزید بیعت مى کنم و از تمام حرفهایى که در باب امر به معروف و نهى از منکر , شیوع فسادها و وظیفه مسلمان در این شرایط گفته ام , صرف نظر مى کنم , بیعت کرده و در خانه خود مى نشینم و سکوت مى کنم . خیر , من این حکومت را صالح نمى دانم و براى خود وظیفه اى قائل هستم . شما مردم کوفه مرا دعوت کردید , گفتید : ( اى حسین ! ترا در هدفى که داراى یارى مى دهیم , اگر بیعت نمى کنى , نکن . تو به عنوان امر به معروف و نهى از منکر اعتراض دارى , قیام کرده اى , ما ترا یارى مى کنیم( . من هم آمده ام سراغ کسانى که به من وعده یارى داده اند . حال مى گوئید مردم کوفه به وعده خودشان عمل نمى کنند , بسیار خوب ما هم به کوفه نمى رویم , بر مى گردیم به جایى که مرکز اصلى خودمان است . به مدینه یا حجاز یا مکه مى رویم تا خدا چه خواهد . به هر حال ما بیعت نمى کنیم ولو بر سر بیعت کردن کشته شویم . پس حداکثر تاثیر این عامل یعنى دعوت مردم کوفه این بوده که امام را از مکه بیرون بکشاند , و ایشان به طرف کوفه بیایند .

    البته نمى خواهم بگویم که واقعا اگر اینها دعوت نمى کردند , امام قطعا در مدینه یا مکه مى ماند , نه , تاریخ نشان مى دهد که همه اینها براى امام محذور داشته است . مکه هم از نظر مساعد بودن اوضاع ظاهرى وضع بهترى نسبت به کوفه نداشت . قرائن زیادى در تاریخ هست که نشان مى دهد اینها تصمیم گرفته بودند که چون امام بیعت نمى کند , در ایام حج ایشان را از میان بردارند . تنها نقل  طریحى نیست , دیگران هم نقل کرده اند که امام از این قضیه آگاه شد که اگر در ایام حج در مکه بماند ممکن استدر همان حال احرام که قاعده کسى مسلح نیست , مامورین مسلح بنى امیه خون او را بریزند , هتک خانه کعبه شود , هتک حج و هتک اسلام شود . دو هتک: هم فرزند پیغمبر , در حال عبادت , در حریم خانه خدا کشته شود , و هم خونش هدر رود . بعد شایع کنند که حسین بن على با فلان شخص اختلاف جزئى داشت و او حضرت را کشت و قاتل هم خودش را مخفى کرد , و در نتیجه خون امام به هدر رود . امام در فرمایشات خود به این موضوع اشاره کرده اند . در بین راه که مى رفتند , شخصى از امام پرسید : چرا بیرون آمدى ؟ معنى سخنش این بود که تو در مدینه جاى امنى داشتى , آنجا در حرم جدت , کنار قبر پیغمبر کسى متعرض نمى شد . یا در مکه مى ماندى کنار بیت الله الحرام . اکنون که بیرون آمدى براى خودت خطر ایجاد کردى . فرمود : اشتباه مى کنى , من اگر در سوراخ یک حیوان هم پنهان شوم آنها مرا رها نخواهند کرد تا این خون را از قلب من بیرون بریزند.  اختلاف من با آنها اختلاف آشتى پذیرى نیست . آنها از من چیزى مى خواهند که من به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار آن بروم . من هم چیزى مى خواهم که آنها به هیچ وجه قبول نمى کنند .

    عامل سوم امر به معروف است . این نیز نص کلام خود امام است . تاریخ مى نویسد : محمد ابن حنفیه برادر امام در آن موقع دستش فلج شده بود , معیوب بود , قدرت بر جهاد نداشت و لهذا شرکت نکرد . امام وصیت نامه اى مى نویسد و آن را به او مى سپارد : | هذا ما اوصى به الحسین بن على اخاه محمدا المعروف بابن الحنفیه | . در اینجا امام جمله هایى دارد : حسین به یگانگى خدا , به رسالت پیغمبر شهادت مى دهد . ( چون امام مى دانستکه بعد عده اى خواهند گفت حسین از دین جدش خارج شده است ) . تا آنجا که راز قیام خود را بیان مى کند :| انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجتلطلب الاصلاح فى امه جدى , ارید ان امر بالمعروف و انهى عن المنکر و اسیر بسیره جدى و ابى على بن ابى طالب علیه السلام | ( 10 ) .

    دیگر در اینجا مسئله دعوت اهل کوفه وجود ندارد . حتى مسئله امتناع از بیعت را هم مطرح نمى کند . یعنى غیر از مسئله بیعت خواستن و امتناع من از بیعت , مسئله دیگرى وجود دارد . اینها اگر از من بیعت هم نخواهند , ساکت نخواهم نشست . مردم دنیا بدانند : | ما خرجت اشرا و لا بطرا | , حسین بن على , طالب جاه نبود , طالب مقام و ثروت نبود , مردم مفسد و اخلالگرى نبود , ظالم و ستمگر نبود , او یک انسان مصلح بود . | و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى | . . . این سه عامل از نظر ارزش در یک درجه نیستند . هر کدام در حد معینى به نهضت امام ارزش مى دهند . اما مسئله دعوت اهل کوفه .

    ارزشى که این عامل مى دهد , بسیار بسیار ساده و عادى است ( البته ساده و عادى در سطح عمل امام حسین علیه السلام نه در سطح کارهاى ما ) براى اینکه به موجباین عامل یک استان و یک منطقه اى که از نیرویى بهره مند است آمادگى خود را اعلام مى کند . طبق قاعده , حداکثر صدى پنجاه احتمال پیروزى وجود داشت. احدى بیش از این احتمال پیروزى نمى داد . پس از آنکه اهل کوفه امام را دعوت کردند و فرض کنیم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقى مى ماندند و خیانت نمى کردند , کسى نمى توانست احتمال بدهد که موفقیت امام صد در صد است . چون تمام مردم که مردم کوفه نبودند . اگر مردم شام را که قطعا به آل ابوسفیان وفادار بودند به تنهائى در نظر مى گرفتند , کافى بود که احتمال پیروزى را صدى پنجاه تنزل دهد , به این جهت که همین مردم شام بودند که در دوران خلافت امیرالمومنین با مردم کوفه در صفین روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم کوفه بجنگند , کشته بدهند و مقاومت کنند . ولى به هر حال , صداى چهل یا صدى سى احتمال موفقیت هست . مردمى اعلام آمادگى مى کنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت مى دهد . این , یک حد معینى از ارزش را داراست که همان حد عادى است . یعنى بسیارى از افراد عادى در چنین شرایطى پاسخ مثبت مى دهند .

    ولى عامل تقاضاى بیعت و امتناع امام , که از همان روزهاى اول ظاهر شد , ارزش بیشترى نسبت به مسئله دعوت , به نهضت حسینى مى دهد . به جهت اینکه روزهاى اول است , هنوز مردمى اعلام یارى و نصرت نکرده اند , دعوت و اعلام وفادارى نکرده اند . یک حکومت جابر و مسلط , حکومتى که در بیست سال گذشته , در دوران معاویه خشونت خودش را به حد اعلا نشان داده است ,تقاضاى بیعت مى کند .معاویه مخصوصا در ده سال دوم حکومت و سلطنت خود به قدرى خشونت نشان داده که به اصطلاح , تسمه از گرده همه کشید . کارى کرد که در تمام قلمرو او حتى مدینه طیبه و مکه معظمه در نمازهاى جمعه على بن ابى طالب را على رووس الاشهاد به عنوان یک عمل عبادى لعنت مى کردند . و اگر صداى کسى در می آمد , دیگر اختیار سرش را نداشت , سرش از خودش نبود .

    آنچنان تسمه از گرده ها کشیده بود که در اواخر عهد او نام على را بر زبان آوردن جرم بود . این , متن تاریخ است . اگر مى خواستند بگویند على بن ابى طالب , با اشاره و بیخ گوشى مى گفتند . کار به آنجا کشیده بود که اگر حدیثى مربوط به على بود و در آن , فضیلتى ولو کوچکترین فضیلت از على گنجانده شده بود , محدثین و راویها که احادیث را براى یکدیگر روایت مى کردند , در صندوق خانه هاى خلوت , پرده ها را مى  آویختند , درها را مى بستند , یکدیگر را قسم مى دادند که این را فاش نکنى , از قول من همه جا نقل نکنى , اگر مى خواهى روایت کنى براى آدمى روایت کن که صد درصد راوى باشد و جذب بکند و افشا نکند .

    در یک چنین شرایط سختى , جانشین همین آدم , خلیفه شده است و از او جوانتر , مغرورتر , سفاکتر و بى سیاست تر که حتى ملاحظات سیاسى را هم نمى کند . آن وقت ,  نه گفتن در مقابل چنین قدرتى کار کوچکى نیست ( باید بیعت بکنى ! خیر , بیعت نمى کنم , تمام وجودم را اگر قطعه قطعه بکنید , بیعت نمى کنم . ) , از این نظر که مى بینیم در این حال امام به تنهایى و بشخصه در مقابل تقاضاى نامشروع یک قدرت بسیار بسیار جبار ایستاده است بدون اینکه نامى از اعوان و انصار باشد , حتى صدى ده هم احتمال موفقیت باشد , از این نظر که حاضر نیست راى و عقیده خودش را بفروشد , تظاهر بکند . چون بعدها تاریخ نخواهد گفت حسین به زور و جبر بیعت کرد . همین هایى که بیعت را به جبر مى گیرند , تاریخ را هم به زور پول مى سازند , همانطور که ساختند .

    معاویه و اطرافیانش قسمتى از بیت المال مسلمین را به اصطلاح امروز صرف اجیر کردن و استخدام روحانیت آنروز مى کردند . راویهاى بى بند و بار , بى عقیده و بى ایما ن را با زور پول مى خریدند و آنها احادیث پیغمبر را تغییر مى دادند , اسمها را در احادیث پیغمبر عوض مى کردند , حدیثى در مدح دشمنان على وضع مى کردند . مورخین نوشته اند سمره بن جندب هشت هزار مثقال زر گرفت و یک حدیث علیه على بن ابى طالب جعل کرد . بنابراین , براى آنها تغییر دادن تاریخ کار مشکلى نبود . اگر هم بعدها بخشى از تاریخ ماند , به واسطه عملیاتى نظیر نهضت حسینى بود والا اگر حسین علیه السلام هم سکوت مى کرد , تاریخ هم تغییر کرده بود . پس این عامل , ارزش بالاتر و بیشترى نسبت به عامل دعوت مردم کوفه , به نهضت اباعبدالله علیه السلام مى دهد .

    امام عامل سوم که عامل امر به معروف و نهى از منکر است و اباعبدالله علیه السلام صریحا به این عامل استناد مى کند . در این زمینه به احادیث پیغمبر و هدف خود استناد مى کند و مکرر نام امر به معروفو نهى از منکر را مى برد , بدون اینکه اسمى از بیعت و دعوت مردم کوفه ببرد .

    این عامل , ارزش بسیار بسیار بیشترى از دو عامل دیگر به نهضت حسینى مى دهد . به موجب همین عامل است که این نهضت شایستگى پیدا کرده است که براى همیشه زنده بماند , براى همیشه یادآورى شود و آموزنده باشد . البته همه عوامل , آموزنده هستند ولى این عامل آموزندگى بیشترى دارد زیرا نه متکى به دعوت است و نه متکى به تقاضاى بیعت . یعنى اگر دعوتى از امام نمى شد حسین بن على علیه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهى از منکر , نهضت مى کرد . اگر هم تقاضاى بیعت از او نمى کردند , باز ساکت نمى نشست . موضوع خیلى فرق مى کند و تفاوت پیدا مى شود .

    به موجب عامل اول , چون مردم کوفه دعوت کردند و زمینه پیروزى صدى پنجاه یا کمتر آماده شده است, امام حرکت مى کند . یعنى اگر تنها این عامل در شکل دادن نهضت حسینى موثر بود , چنانچه مردم کوفه دعوت نمى کردند , حسین ( ع ) از جاى خود تکان نمى خورد . به موجب عامل دوم از امام بیعت مى خواهند و مى فرماید با شما بیعت نمى کنم . یعنى اگر تنها این عامل مى بود , چنانچه حکومت وقت از حسین ( ع ) بیعت نمى خواست , او با آنها کارى نداشت, مى گفت شما با من کار دارید , من که با شما کارىدارم , شما از من بیعت نخواهید , مطلب تمام است . پس به موجب این عامل , اگر آنها تقاضاى بیعت نمى کردند , ابا عبدالله هم آسوده و راحت بود , سر جاى خود نشسته بود , حادثه و غائله اى به وجود نمى آمد .

    اما به موجب عامل سوم حسین یک مرد معترض و منتقد است , مردى است انقلابى و قیام کننده , یک مرد مثبت است . دیگر انگیزه دیگرى لازم نیست . همه جا را فساد گرفته , حلال خدا حرام , و حرام خدا حلال شده است , بیت المال مسلمین در اختیار افراد ناشایسته قرار گرفته و در غیر راه رضاى خدا مصرف مى شود و پیغمبر اکرم فرمود : هر کس چنین اوضاع و احوالى را ببیند | فلم یغیرعلیه بفعل و لا قول | و در صدد دگرگونى آن نباشد , در مقام اعتراض بر نیاید , | کان حقا على الله ان یدخله مدخله | ( 11 ) شایسته است ( ثابت است در قانون الهى ) که خدا چنین کسى را به آنجا ببرد که ظالمان , جابران , ستمکاران و تغییر دهندگان دین خدا مى روند , و سرنوشت مشترک با آنها دارد . به گفته جدش استناد مى کند که در چنین شرایطى کسى که مى داند و مى فهمد و اعتراض نمى کند , با جامعه گنهکار خود سرنوشت مشترک دارد . تنها این حدیث نیست . احادیث دیگرى از شخص پیغمبر اکرم ( ص ) در این زمینه هست .

    امر به معروف و نهى از منکر در مسائل بزرگ مرز نمى شناسد . هیچ چیزى , هیچ امر محترمى نمى تواند با امر به معروف و نهى از منکر برابرى کند , نمى تواند جلویش را بگیرد . این اصل دائر مدار این است که موضوع امر به معروف و نهى از منکر چیست . اینجاست که مى بینیم حسین بن على ارزش امر به معروف و نهى از منکر را چقدر بالا برد . همانطور که اصل امر به معروف و نهى از منکر , ارزش نهضت حسینى را به بیانى که قبلا عرض کردم بالا برد , نهضت حسینى نیز ارزش امر به معروف و نهى از منکر را بالا برد . چون حسین بن على فهماند که انسان در راه امر به معروفو نهى از منکر به جایى مى رسد که مال و آبروى خودش را باید فدا کند , ملامت مردم را باید متوجه خودش کند , همانطور که حسین کرد . احدى نهضت حسینى را تصویب نمى کرد . البته در سطحى که آنها فکر مى کردند , درست هم فکر مى کردند , ولى در سطحى که حسین بن على فکر مى کرد , ماوراى حرف آنها بود . آنها در این سطح فکر مى کردند که اگر این مسافرت براى به دست گرفتن زعامت است , عاقبت خوشى ندارد , و راست هم مى گفتند . خود امام هم در روز عاشورا وقتى که اوضاع و احوال را به چشم دید , فرمود :| لله در ابن عباس ینظر من ستر رقیق | , مرحبا به پسر عباس که حوادث را از پشت پرده نازک مى بیند .

    تمام اوضاع امروز , وضع مردم کوفه و وضع اهل بیت مرا در مدینه به من گفت . ابن عباس به امام حسین ( ع ) مى گفت : تو اگر به کوفه بروى , من یقین دارم که مردم کوفه نقض عهد مى کنند . بسیارى از افراد دیگر نیز این سخن را مى گفتند . در جواب بعضى سکوت مى کرد . در جواب یکى از آنها گفت : | لا یخفى على الامر | مطلبى که تو مى گویى , برخودم نیز پنهان نیست, خودم هم مى دانم .

    اباعبدالله( ع ) در چنین جریانى ثابت کرد که به خاطر امر به معروف و نهى از منکر , به خاطر این اصل اسلامى مى توان جان داد , عزیزان داد , مال و ثروت داد , ملامت مردم را خرید و کشید . چه کسى توانسته است در دنیا به اندازه حسین بن على به اصل امر به معروف و نهى از منکر ارزش بدهد ؟ معنى نهضت حسینى اینست که امر به معروف و نهى از منکر آنقدر بالاست که تا این حد در راه آن مى توان فداکارى کرد .

    دیگر با نهضت حسینى جایى براى این سخن باقى نمى ماند که امر به معروف و نهى از منکر مرز مى شناسد . خیر , مرز نمى شناسد . بله , مفسده مى شناسد . یعنى آنها که مى گویند امر به معروف و نهى از منکر مشروط به عدم مفسده است , درست مى گویند . اگر هم ضرر را به معنى مفسده مى گیرند , درست مى گویند . بدین معنى که ممکن است من گاهى امر به معروف و نهى از منکر بکنم , بخواهم خدمتى به اسلام بکنم , ولى همین امر به معروف و نهى از منکر من مفسده دیگرى براى اسلام به وجود آورد نه براى من .

    مفسده اى براى اسلام به وجود آورد که آن مفسده از این خدمتى که من از این راه به اسلام مى کنم , بیشتر است . بسیارند افرادى که نهى از منکر مى کنند ولى نه تنها نتیجه اى نمى گیرند , بلکه با نهى از منکرشان آن کسى را که نهى از منکر مى کنند به کلى از دین برى مى کنند . من مسئله ترتب مفسده را مى پذیرم اما مسئله ضرر را , آنهم ضرر شخصى که مرز امر به معروف و نهى از منکر , ضرر شخصى است ( درباره هر موضوعى مى خواهد باشد ) نمى پذیرم , به دلیل اینکه حسین بن على نپذیرفت و به دلائل دیگر که فعلا مجال بحث در آنها نیست.

    حسین بن على ( ع ) به این اصل تمسک کرد و اثبات نمود که من به این دلیل قیام کردم , یا لااقل یکى از عوامل و عناصرى که مرا به این نهضت وادار کرد , همین است . او در زمان معاویه علائم و قرائنى نشان مى داد که معلوم بود خودش را براى قیام آماده مى کند . صحابه پیغمبر را در منى جمع کرد و براى آنها صحبت نمود آنها را روشن کرد , حقایق را به آنها گفت, مفاسد اوضاع را برایشان نمایاند , فرمود شما هستید که چنین وظیفه اى دارید . آن حدیث معروف بسیار مفصل و عالى که در ( تحف العقول) هست این جریان را و اینکه حسین بن على چگونه فکر مى کرده است , کاملا نشان مى دهد .

    حسین ( ع ) در اواخر عمر معاویه نامه اى به او مى نویسد و او را زیر رگبار ملامت خود قرار مى دهد و از آن جمله مى گوید : معاویه بن ابى سفیان ! به خدا قسم من از اینکه الان با تو نبرد     نمى کنم , مى ترسم دربارگاه الهى مقصر باشم . مى خواهد بگوید خیال نکن اگر حسین امروز ساکت است , در صدد قیام نیست . من به دنبال یک فرصت مناسب هستم تا قیام من موثر باشد و مرا در راه آن هدفى که براى رسیدن به آن کوشش مى کنم , یک قدم جلو ببرد . روز اولى که از مکه بیرون مى آید , در وصیتنامه اى که به محمد ابن حنفیه مى نویسد , صریحا مطلب را ذکر مى کند: | انى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما , و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى , ارید عن آمر بالمعروف و انهى عن المنکر | ( 1 ) .

    اباعبدالله در بین راه , در مواقع متعدد به این اصل تمسک مى کند , و مخصوصا در این مواقع , اسمى از اصل دعوت و اصل بیعت نمى برد .
    عجیب اینست که در بین راه هر چه که قضایاى وحشت ناکتر و خبرهاى مایوس کننده تر از کوفه مى رسید , خطبه اى که حسین مى خواند , از خطبه قبلى داغ تر بود . گویا بعد از رسیدن خبر شهادت مسلم , این خطبه معروفرا مى خواند : |ایها الناس! ان الدنیا قد ادبرت و اذنت بوداع , و ان الاخره قد اقبلت و اشرفت بصلاح | اقتباس از کلمات پدر بزرگوارش است .
    سپس مى فرماید : | الا ترون ان الحق لا یعمل به , و ان الباطل لا یتناهى عنه ؟ لیرغب المومن فى لقاء الله محقا | ( 12 ) .

    آیا نمى بینید به حق عمل نمى شود ؟ آیا نمى بینید قوانین الهى پایمال مى شود ؟ آیا نمى بینید اینهمه مفاسد پیدا شده واحدى نهى نمى کند و احدى هم باز نمى گردد ؟| لیرغب المومن فى لقاء الله محقا | در چنین شرایطى یک نفر مومن ( نفرمود : من که حسین بن على هستم دستور خصوصى دارم , من چون امام هستم وظیفه ام اینست ) باید از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگیرد . در چنین شرایطى از جان باید گذشت . یعنى امر به معروف و نهى از منکر , اینقدر ارزش دارد .

    در یکى از خطابه هاى بین راه بعد از اینکه اوضاع را تشریح مى کند , مى فرماید : | انى لا ارى الموت الا سعاده و الحیاه مع الظالمین الا برما | ( 13 ) . ایها الناس ! در چنین شرایطى , در چنین اوضاع و احوالى , من مردن را جز سعادت نمى بینم . ( بعضى نسخه ها شهاده نوشته اند و بعضى سعاده ) من مردن را شهادت در راه حق مى بینم . یعنى اگر کسى در راه امر به معروف و نهى از منکر کشته شود , شهید شده است . ( معناى من مردن را سعادت مى بینم نیز همین است . ) | و الحیاه مع الظالمین الا برما | , من زندگى کردن با ستمگران را مایه ملامت مى بینم , روح من روحى نیست که با ستمگر سازش کند .

    از همه بالاتر و صریحتر , آن وقتى است که دیگر اوضاع صددرصد مایوس کننده است . آن وقتى است که به مرز عراق وارد شده و با لشکر حربن یزید ریاحى مواجه گردیده است . هزار نفر مامورند که او را تحت الحفظ به کوفه ببرند . در اینجا حسین بن على ( ع ) خطابه معروفى را که مورخین معتبرى امثال طبرى نقل کرده اند ایراد و در آن به سخن پیغمبر تمسک مى کند , به اصل امر به معروف و نهى از منکر تمسک مى کند :

    | ایها الناس ! من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله , ناکثا لعهد الله مستاثرا لفىء الله , معتدیا لحدود الله , فلم یغیر علیه بقول و لا فعل کان حقا على الله ان یدخله مدخله . الا و ان هولاء القوم قد احلوا حرام الله و حرموا حلاله , و استاثروا فىء الله | ( 14 ) .
    یک صغرا و کبراى بسیار کامل مى چیند . طبق قانون معروف , اول یک کبراى کلى را ذکر مى کند : ایها الناس ! پیغمبر فرمود : هر گاه کسى حکومت ظالم و جائرى را ببیند که قانون خدا را عوض مى کند , حلال را حرام , و حرام را حلال مى کند , بیت المال مسلمین را به میل شخصى مصرف مى کند , حدود الهى را بر هم مى زند , خون مردم مسلمان را محترم نمى شمارد , و در چنین شرایطى ساکت بنشیند , سزاوار است خدا ( حقا خدا چنین مى کند , یعنى در علوم الهى ثابت است ) که چنین ساکتى را به جاى چنان جائر و جابرى ببرد .

    بعد صغراى مطلب را ذکر مى کند : | ان هولاء القوم | . . . اینها که امروز حکومت مى کنند ( آل امیه ) همینطور هستند . آیا نمى بینید حرامها را حلال کردند و حلالها را حرام ؟ آیا حدود الهى را به هم نزدند , قانون الهى را عوض نکردند ؟ آیا بیت المال مسلمین را در اختیار شخصى خودشان قرار ندادند و مانند مال شخصى و براى شخص خودشان مصرف نمى کنند ؟ بنابر این هر کس که در این شرایط ساکت بماند , مانند آنهاست . بعد تطبیق به شخص خود کرد : | و انا احق من غیر | من از تمام افراد دیگر براى اینکه این دستور جدم را عملى کنم , شایسته ترم . در این نهضت , چقدر امر به معروف و نهى از منکر عملا صورت گرفت ؟ وجود مقدس حسین بن على ( ع ) در این نهضت عملا یک امر به معروف و ناهى از منکر بودو از او بیشتر , بعد از شهادت اباعبدالله ( ع ) اهل بیت بزرگوار آن حضرت , از بعد از روز عاشورا , از همان روز یازدهم و حداقل از روز دوازدهم , به عنوان یک گروه امر به معروف و نهى از منکر در آمدند , و تا پایان این ماجرا هر جا که بودند , امر به معروف و نهى از منکر کردند . آنها هرگز به صورت یک جمعیت شکست خورده در نیامدند . آنها هم مثل خود اباعبدالله , پایان کار را زنده ماندن یا کشته شدن نمى دانستند که بگویند مطلب این بود که حسین زنده بماند و به خلافت برسد یا حداقل در گوشه اى برود و زندگى کند , پس حالا که حسین کشته شده , مطلب تمام شد . نه , آنها دنبال همان هدف حسینى بودند .

    کشته شدن اباعبدالله , از یک نظر براى آنها آغاز کار بود نه پایان کار . و چقدر زیبا و جالب توجه است وضع اهل بیت پیغمبر ! و راستى وقتى انسان اینها را تجزیه و تحلیل مى کند , در مقابل این عظمت و زیبائى , در مقابل این قوت , در مقابل این قدرت روح , در مقابل اینهمه ایمان و یقین , در مقابل اینهمه شجاعت روحى , غرق در حیرت مى شود و جز اینکه در مقابل آنها سر تعظیم فرود آورد کار دیگرى نمى تواند بکند . تا آخرین لحظه تبلیغ کردند , نهى از منکر و امر به معروف کردند , دعوت به اسلام کردند .

    محبت و بلکه معرفت على ( ع ) و اهل بیت پیغمبر اساسا در همه شام وجود نداشت . یعنى کسى آنها را نمى شناخت, و اگر هم مى شناختند , به صورتهاى بسیار زشتى مى شناختند . ولى ببینید اهل بیت پیغمبر چه کردند ؟ ! فقط یک نمونه اش را عرض مى کنم و بعد وارد مطالب دیگرى مى شوم .

    مى دانیم که روز عاشورا , وضع به چه منوال بود , و شب یازدهم را اهل بیت پیغمبر چگونه برگزار کردند . روز یازدهم جلادهاى ابن زیاد مى آیند اهل بیت را سوار شترهاى بى جهاز مى کنند و یکسره حرکت مى دهند , و اینها شب دوازدهم را شاید تا صبح یکسره با کمال ناراحتى روحى و جسمى , طى طریق مى کنند . فردا صبح نزدیک دروازه کوفه مى رسند . دشمن مهلت نمى دهد . همان روز پیش از ظهر اینها را وارد شهر کوفه مى کنند . ابن زیاد در دار الاماره خودش نشسته است . یک مشت اسیر , آنهم مرکب از زنان و یک مرد که در آنوقت بیمار بود . لقب بیمارى براى حضرت سجاد ( ع ) فقط در میان ما ایرانیها پیدا شده است . نمى دانم چطور شده است که فقط ما این لقب را مى دهیم : امام زین العابدین بیمار ! ولى در زبان عرب هیچوقت نمى گویند على بن الحسین المریض ( یا المراض ) . این لقبى است که ما به ایشان داده ایم . ریشه اش البته همین مقدار استکه در ایام حادثه عاشورا , امام على بن الحسین سخت مریض بود .
    ( هر کسى در عمرش مریض مى شود . کیست که در عمرش مریض نشود ؟ ) مریض بسترى بود , مریضى که حتى به زحمت مى توانست حرکت کند و روى پاى خود بایستد و با کمک عصا مى توانست از بستر حرکت کند . در همان حال امام را به عنوان اسیر حرکت دادند .

    امام را بر شترى که یک پالان چوبى داشت و روى آن حتى یک جل نبود , سوار کردند . چون احساس مى کردند که امام بیمار و مریض است و ممکن است نتواند خودش را نگهدارد , پاهاى حضرت را محکم بستند . غل به گردن امام انداختند , با این حال اینها را وارد شهر کوفه کردند . دیگر کوفتگى , زجر , شکنجه به حد اعلا است .معمولا وقتى مى خواهند از یک نفر مثلا به زور اقرار بگیرند , یا اعصابش را خرد کنند , اراده اش را در هم بشکنند , یک بیست و چهار ساعت , چهل و هشت ساعت به او غذا نمى دهند , نمى گذارند بخوابد , هى زجرش مى دهند .

    در چنین شرائطى اکثر افراد مستاصل مى شوند , مى گویند هر چه مى خواهى بپرس تا من بگویم . آن وقت شما ببینید ! اینها وقتى که وارد مجلس ابن زیاد مى شوند , بعد از آنهمه شکنجه هاى روحى و جسمى , چه حالتى دارند . زینب سلام الله علیها را وارد مجلس ابن زیاد مى کنند . او زنى است بلند بالا . عده اى تعبیر کرده اند : و حفت بها اماوها یعنى کنیزانش دورش را گرفته بودند . مقصود کنیز به معناى اصطلاحى نیست. چون همه زنهاى اصحاب که شرکت کرده بودند , براى زینب سیادت و بزرگوارى قائل بودند , خودشان را مثل کنیز مى دانستند . اینها دور زینب را گرفته بودند و زینب در وسط اینها وارد مجلس ابن زیاد شد ولى سلام نکرد , اعتنا نکرد . ابن زیاد از اینکه او احساس مقاومت کرد , ناراحت شد . سلام نکردن زینب معنایش اینست که هنوزاراده ما زنده است , هنوز هم ما به شما اعتنا نداریم , هنوز هم روح حسین بن على در کالبد زینب مى گوید : | هیهات منا الذله , | هنوز مى گوید : | لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید یا : لا اقر اقرار العبید | (15 )

    ابن زیاد از این بى اعتنائى سخت ناراحت شد . مى فهمید این کیست . همه گزارشها به او رسیده بود . وقتى فهمید زنى از همه محترم تر است و زنان دیگر با احترام خاصى دورش را گرفته اند , لابد حدس مى زد که او کیست چون خبر داشت که کى هست , کى نیست . در عین حال گفت : من هذه المتکبره ؟ یا : من هذه المتنکره ؟ ( دو جور ضبط کرده اند ) . این متکبر , این زن پرنخوت کیست ؟ یا این ناشناس کیست ؟ کسى جواب نداد . دو مرتبه سئوال کرد . مى خواست از همانها کسى جواب بدهد . بار دوم و سوم . بالاخره زنى جواب داد :

    هذه زینب بنت على بن ابى طالب , این , زینب دختر على است . این مرد دنى پست لعین که یک جو شرافت نداشت ( از یک طرف کسى که اینهمه مصیبت دیده است , یک آدم شریف به خودش اجازه نمى دهد که نمک به زخم او بپاشد . و از طرف دیگر , زن , به اصطلاح جنس لطیف است , در هیچ قانون جنگى , مردمى که یک ذره شرافت دارند , متعرض زن نمى شوند . به هیچ شکلى زن را زخم زبان نمى زنند , جراحت به او وارد نمى کنند . زن را اسیر مى گیرند و در عین حال احترام مى کنند . ) شروع کرد به سخت ترین وجهى زخم زبان زدن . گفت : الحمد لله الذى فضحکم و اکذب احدوثتکم خدا را شکر مى کنم که شما را رسوا و دروغتان را آشکار کرد . زینب در کمال جراتو شهامت گفت : | الحمد الله الذى اکرمنا بالشهاده | , خدا را شکر مى کنیم که افتخار شهادت را نصیب ما کرد . خدا را شکر مى کنم که این تاج افتخار را بر سر برادر من گذاشت , خدا را شکر مى کنیم که ما را از خاندان نبوت و طهارت قرار داد .
    بعد در آخر گفت: | انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا | . رسوائى مال فاسق هاست , ما در عمرمان دروغ نگفتیم و حادثه دروغ هم به وجود نیاوردیم . دروغ مال فاجرهاست . فاسق و فاجر هم ما نیستیم , غیر ماست , یعنى تو . رسوا تویى , دروغگو هم خودت هستى .

    این مقدار شهامت و شجاعت و ایمان عملى ! این , امر به معروف و نهى از منکر است . تازه این , یک درجه و یک مرحله اش است, و داستان درازى دارد . زین العابدین چه گفت , یکى از دختران امام حسین چه گفت , کنار بازار کوفه , زینب چه خطابه اى انشاء کرد ! زین العابدین در آنجا چه خطابه اى انشاء کرد , در بین راه چه کردند , در خرابه یا در خیابانها و کوچه ها با مردم که مواجه مى شدند , چه مى گفتند و از همه اینها به نظر من بالاتر , آن خطابه بسیار غراء زینبسلام الله علیها در مجلس یزید بن معاویه است . در آنجا دیگر صحبت بیستو چهار ساعت و چهل و هشت ساعت نیست . نزدیکیک ماه است که زینب در چنگال اینها اسیر است و حداکثر زجرى را که به یک اسیر مى دهند به او داده اند . ولى بینید در مجلس یزید چه کرده است ؟ !

    پس در نهضت حسینى , عنصر امر به معروف و نهى از منکر را , از این وجهه و جهت هم باید در نظر گرفت که این نهضت , یک نهضت امر به معروف و نهى از منکر بود , و آثار این امر به معروف و نهى از منکر را هم باید کاملا بررسى کرد , مخصوصا در خودشام که چگونه شام را زیر و رو کرد .

    حادثه تاریخى عاشورا از یک طرف علل و انگیزه هایى دارد و از طرف دیگر هدفها و منظورهاى عالى . ما مسلمانان , ما شیعیان حسین بن على ( ع ) این حادثه را تحریف کردیم همان طور که معاویة بن ابوسفیان جمله پیغمبر درباره عمار | تقتلک الفئة الباغیة | را تحریف کرد . یعنى حسین علیه السلام در نهضت خود انگیزه اى داشت , ما چیز دیگرى براى آن تراشیدیم ! حسین یک هدف و منظور خاصى داشت , ما یک هدف و منظور دیگرى براى او تراشیدیم !

    اباعبدالله علیه السلام نهضتى فوق العاده با عظمت و مقدس کرده است. تمام شرائط تقدس یک نهضت , در نهضت اباعبدالله هست که نظیرش در دنیا وجود ندارد . آن شرائط چیست ؟ اولین شرط یک نهضت مقدس این است که منظور و هدف آن , شخصى و فردى نباشد , بلکه کلى , نوعى و انسانى باشد . یک وقتکسى نهضت مى کند بخاطر شخص خودش و یک وقت کسى نهضت مى کند بخاطر اجتماع , بخاطر انسانیت , بخاطر حقیقت , بخاطر حق , بخاطر توحید , بخاطر عدالت, بخاطر مساوات , نه بخاطر خودش , در واقع آن وقتى که او نهضتمى کند دیگر خودش به عنوان یک فرد نیست , اوست و همه انسانهاى دیگر . به همین جهت کسانى که در دنیا , حرکاتشان , اعمالشان , نهضتهایشان بخاطر شخص خودشان نبوده است , بخاطر بشریت بوده است , بخاطر انسانیت بوده است , بخاطر حق و عدالت و مساوات بوده است , بخاطر توحید و خداشناسى و ایمان بوده است , همه افراد بشر آنها را دوست دارند . 
    همان طور که پیغمبر ( ص ) فرمود : | حسین منى و انا من حسین | ( 16 ) , ما هم مى گوئیم حسین منا و نحن من حسین ...

    شرط دوم براى اینکه قیامى مقدس باشد , این است که آن قیام با یک بینش و درک و بصیرت قوى توام باشد . یعنى چه ؟ یعنى یکوقت مردم اجتماعى , خودشان در غفلتند , بى خبرند , نمى فهمند , جاهلند یک فرد بصیر , چیز فهم و با درک پیدا مى شود که درد این مردم را صددرجه از خودشان بهتر مى فهمد . دواى این مردم را از خود این مردم بهتر مى فهمد .
    در وقتى که دیگران هیچ چیز را نمى فهمند و درکنمى کنند و در ظاهر هم نمى بینند . یک فرد بصیر و چیز فهم که باصطلاح , آنچه را که مردم دیگر در آئینه نمى بینند او در خشتخام مى بیند , پیدا مى شود که قیام و نهضت مى کند . بیست سال , سى سال , پنجاه سال مى گذرد تازه ملت بیدار مى شود که فلان شخص که قیام کرد , حرکت کرد , نهضت کرد , چه منظورهاى مقدسى داشت . پدران ما در بیست سال , سى سال , چهل سال , پنجاه سال پیش , ارزش این را درک نمى کردند !

    مثلا مرحوم سیدجمال الدین اسدآبادى در حدود شصت , هفتاد سال پیش ( فوت این مرد در سال 1310 قمرى بوده است , چهارده سال قبل از مشروطیت ) قیام کرد و یک نهضت اسلامى در کشورهاى اسلامى بپا کرد , شما امروز که تاریخ این مرد را مى خوانید , مى بینید واقعا غریبو تنها بوده است , درد و دواى ملت مسلمان را احساس مى کرد ولى خود ملت نمى فهمید , خود ملتبه او دهن کجى مى کرد , خود ملتاو را مسخره مى کرد , ملتاز او حمایت نمى کرد . حالا که شصت, هفتاد سال گذشته است , وقتى که زوایاى تاریخ درست روشن مى شود , مى بینیم این مرد چه چیزهایى را در آن روز مى فهمیده که اساسا نودونه درصد ملت ایران نمى فهمیده اند . نهضت حسینى چنین نهضتى است .

    امروز ما درست مى فهمیم یزید یعنى چه ؟ حکومت یزید یعنى چه ؟ معاویه چه کرد ؟ نقشه امویها چه بود ؟ ولى صدى نودونه ملت مسلمان در آن روز درک نمى کردند , مخصوصا با نبودن وسائل اطلاعاتى که امروزه هست و در گذشته نبوده است. یکى از چیزهایى که به نهضت حسین بن على ( ع ) ارزش زیاد مى دهد روشن بینى است . روشن بینى یعنى چه ؟ یعنى حسین ( علیه السلام ) در آنروز چیزهایى را در خشت خام دید که دیگران در آینه هم نمى دیدند . شرط سوم براى اینکه نهضتى مقدس باشد این است که تک باشد , فرد باشد . یعنى چه ؟ یعنى برقى باشد که در یک ظلمت کامل بدرخشد , ندائى باشد در میان سکوتها , حرکتى باشد در میان سکونهاى مطلق .

    یعنى در یک شرایطى که خفقان به طورى کامل حکمفرماست , مردم قدرت حرف زدن ندارند , تاریکى مطلق , یأس مطلق , ناامیدى مطلق , سکوت مطلق , سکون مطلق است , یکمرتبه یک مرد پیدا مى شود و سکوت را مى شکند , سکونها را از بین مى برد , حرکتى مى کند , برقى مى شود و در میان ظلمت مى درخشد . تازه دیگران پشت سرش راه مى افتند .

    نهضت امام حسین علیه السلام یک نهضت چند مقصدى و چند جانبه اى و چند بعدى است . و علت اینکه تفاسیر و تعابیر مختلفى در مورد این نهضت شده است , محاذى بودن عناصر دخیل در آن است. ما وقتى که از جنبه بعضى عوامل و عناصر به این نهضت نگاه مى کنیم , مى بینیم صرفا جنبه تمرد و عدم تسلیم در مقابل قدرتهاى جابره و تقاضاهاى ناصحیح قدرت حاکم وقت دارد . از این نظر , این نهضت یک نفى , نه وعدم تسلیم است . عنصر دیگرى که در این نهضت دخالت دارد , عنصر امر به معروف و نهى از منکر است که در کلمات خود حسین بن على علیه السلام تصریح قاطع به این مطلب شده است و شواهد و دلایل زیادى دارد . یعنى اگر فرضا از او بیعت هم نمى خواستند باز او سکوت نمى کرد .

    عنصر دیگر , عنصر اتمام حجت است. در آن روز , جهان اسلام سه مرکز بزرگ و مؤثر داشت : مدینه که دارالهجره پیغمبر ( ص ) بود , شام که دارالخلافه بود و کوفه که قبلا دارالخلافه امیرالمؤمنین على علیه السلام بود , و بعلاوه شهر جدیدى بود که به وسیله سربازان مسلمین در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود و آن را سربازخانه اسلامى مى دانستند و از این جهت با شام برابرى مى کرد . از مردم کوفه , یعنى از سربازخانه جهان اسلام بعد از اینکه اطلاع پیدا مى کنند که امام حسین ( ع ) حاضر نشده است با یزید بیعت بکند , در حدود هجده هزار نامه مى رسد .

    نامه ها را به مرکز مى فرستند , به امام حسین علیه السلام اعلام مى کنند که شما اگر به کوفه بیائید , ما شما را یارى مى کنیم . اینجا امام حسین ( ع ) بر سر دو راهى تاریخ است, اگر به تقاضاى اینها پاسخ نگوید قطعا در مقابل تاریخ محکوم است و تاریخ آینده قضاوت خواهد کرد که زمینه فوق العاده مساعد بود ولى امام حسین ( ع ) از این فرصت نتوانست استفاده کند یا نخواست یا ترسید و از این قبیل حرفها . امام حسین ( ع ) براى اینکه اتمام حجتى با مردمى که چنین دستى به سوى او دراز کرده اند کرده باشد به تقاضاى آنها پاسخ مى گوید , به تفصیلى که باز شنیده ایم . در اینجا این نهضت ماهیت و شکل و بعد و رنگ دیگرى به خود مى گیرد .

    یکى دیگر از جنبه هاى این جنبش , جنبه تبلیغى آن است , یعنى این نهضت در عین اینکه امر به معروف و نهى از منکر است و در عین اینکه اتمام حجت استو در عین اینکه عدم تمکین در مقابل تقاضاى جابرانه قدرت حاکم زمان است, یک تبلیغ و پیام رسانى است , یک معرفى و شناساندن اسلام است .

    همان طور که کلمات و آیات قرآن از لحاظ لفظى و فصاحت و بلاغت و روانى , نوعى خاص از آهنگها را به آسانى مى پذیرد و این خود , آیت بسیار بزرگى براى نفوذ قرآن بر دلها بوده و هست , انسان وقتى تاریخ حادثه عاشورا را مى خواند , استعدادى براى شبیه سازى در آن مى بیند . همان طور که قرآن براى آهنگ پذیرى ساخته نشده ولى این طور هست , حادثه کربلا هم براى شبیه سازى ساخته نشده ولى این طور هست .

    من نمى دانم , شاید شخص اباعبدالله در این مورد نظر داشته . البته این مطلب را اثبات نمى کنم ولى نفى هم نمى کنم . داستان کربلا در هزار و دویست سال پیش روى صفحه کتاب آمده , یک وقتى آمده که کسى فکر نمى کرده که این حادثه این قدر گسترش پیدا خواهد کرد . متن تاریخ این حادثه گویى اساسا براى یک نمایشنامه نوشته شده است , شبیه پذیر است , گویى دستور داده اند که آن را براى صحنه بودن بسازند . شهادتهاى فجیع ما زیاد داریم ولى این داستان به این شکل آیا مى تواند تصادف باشد و تعمد نباشد و اباعبدالله به این مطلب توجه نکرده باشد ؟ من نمى دانم , ولى بالاخره قضیه این طور است و باور هم نمى کنم که تعمدى در کار نباشد .

    از امام تقاضاى بیعت مى کنند , بعد از سه روز امام حرکت مى کند و مى رود به مکه و به اصطلاح مهاجرت مى کند و در مکه که حرم امن الهى است , سکنى مى گزیند و شروع به فعالیت مى کند . چرا به مکه رفت ؟ آیا به این جهت که مکه حرم امن الهى بود و معتقد بود که بنى امیه مکه را محترم خواهند شمرد ؟ یعنى درباره بنى امیه , چنین اعتقاد داشت که اگر سیاستشان اقتضا بکند و بخواهند او را در مکه بکشند , اینکار را نمى کنند ؟ یا نه , رفتن به مکه اولا براى این بود که خود این مهاجرت , اعلام مخالفت بود . اگر در مدینه مى ماند و مى گفت من بیعت نمى کنم صدایش آنقدر به عالم اسلام نمى رسید . بدین جهت هم گفت بیعت نمى کنم و هم اهل بیتش را حرکت داد و برد به مکه . این بود که صدایش در اطراف پیچید که حسین بن على حاضر به بیعت نشد و لذا از مدینه به مکه رفت

    خود این , به اصطلاح ( اگر تعبیر درست باشد ) یک ژست تبلیغاتى بود براى رساندن هدف و پیام خودش به مردم . از این بالاتر که عجیب و فوق العاده است اینکه امام حسین علیه السلام در سوم شعبان وارد مکه مى شود , و ماههاى رمضان , شوال , ذى القعده و ذى الحجه ( تا هشتم این ماه ) یعنى ایامى که عمره مستحب است و مردم از اطراف و اکناف به مکه مى آیند را در آنجا مى ماند
    کم کم فصل حج مى رسد , مردم از اطراف و اکناف و حتى از اقصا بلاد خراسان به مکه مى آیند . روز ترویه مى شود یعنى روز هشتم ذى الحجه , روزى که همه براى حج از نو لباس احرام     مى پوشند و مى خواهند به منى و عرفات بروند و اعمال حج را انجام بدهند . ناگهان , امام حسین علیه السلام اعلام مى کند که من مى خواهم بطرف عراق بروم , من مى خواهم به طرف کوفه بروم .

    یعنى در چنین شرایطى پشت مى کند به کعبه , پشت مى کند به حج , یعنى من اعتراض دارم . اعتراض و انتقاد و عدم رضایت خودش را به این وسیله و به این شکل اعلام مى کند . یعنى این کعبه دیگر در تسخیر بنى امیه است, حجى که گرداننده اش یزید باشد , براى مسلمین فایده اى نخواهد داشت . این پشت کردن به کعبه و اعمال حج در چنین روزى و اینکه بعد بگوید من براى رضاى خدا رو به جهاد مى کنم و پشت به حج , رو به امر به معروف مى کنم و پشت به حج , این , یک دنیا معنى داشت , کار کوچکى نبود .

    ارزش تبلیغاتى , اسلوب , روش و متد کار در اینجا به اوج خود مى رسد . سفرى را در پیش مى گیرد که همه عقلا ( یعنى عقلایى که بر اساس منافع قضاوت مى کنند ) آن را از نظر شخص امام حسین ناموفق پیش بینى مى کنند . یعنى پیش بینى مى کنند که ایشان در سفر کشته خواهند شد . و امام حسین در بسیارى از موارد , پیش بینى آنها را تصدیق مى کند , مى گوید : خودم هم مى دانم .... 
    مى گویند پس چرا زن و بچه را همراه خودت مى برى ؟ مى گوید : آنها را هم باید ببرم . بودن اهل بیت امام حسین علیه السلام در صحنه کربلا , صحنه را بسیار بسیار داغتر کرد . و در واقع امام حسین علیه السلام یک عده مبلغ را طورى استخدام کرد که بعد از شهادتش , آنها را با دست و نیروى دشمن تا قلب حکومت دشمن یعنى شام فرستاد .

    این خودش یک تاکتیک عجیب و یک کار فوق العاده است . همه براى این است که این صدا هر چه بیشتر به عالم برسد , بیشتر به جهان آن روز اسلام برسد و بیشتر ابعاد تاریخ و ابعاد زمان را بشکافد و هیچ مانعى در راه آن وجود نداشته باشد . در بین راه کارهاى خود امام حسین , نمایشهایى از حقیقت اسلام است , از مروت , انسانیت, از روح و حقانیت اسلام است . اینها همه جاى خودش .ببینید ! این شوخى نیست .

    در یکى از منازل بین راه حضرت دستور مى دهند آب زیاد بردارید . هر چه مشک ذخیره دارید پر از آب کنید و بر هر چه مرکب و شتر همراهتان است که آنها را یدک مى کشید , بار آب بزنید .
    ( پیش بینى بوده است) . در بین راه ناگهان یکى از اصحاب فریاد مى کشد : لا حول و لا قوه الا بالله , یا : لا اله الا الله یا :  انا لله و انا الیه راجعون ( ذکرى مى گوید ) مى گویند چه خبر است ؟ مى گوید من به این سرزمین آشنا هستم , سرزمینى است که در آن نخل نبوده , مثل اینکه از دور نخل دیده مى شود , شاخه نخل است , مى فرماید خوب دقت کنید .

    آنهایى که چشمهایشان تیزتر است مى گویند : نه آقا نخل نیست , آنها پرچم است , انسان است , اسب است که از دور دارد مى آید , اشتباه مى کنید , خود حضرت نگاه مى کند , مى گوید راست مى گوئید , کوهى است در سمت چپ شما , آن کوه را پشت خودتان قرار بدهید . حر است با هزار نفر . حسین علیه السلام مثل پدرش على علیه السلام ( در داستان صفین ) است که از این جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمى کند . بلکه از نظر او , اینجا جائى است که باید مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد , فورا مى فرماید : آن آبها را بیاورید و اسبها را سیراب کنید , افراد را سیراب کنید . حتى خودشان مراقبت مى کنند که حیوانهاى اینها کاملا سیراب شوند . یک نفر مى گوید مشکى را در اختیار من قرار داد که نتوانستم درش را باز کنم , خود حضرت آمدند و با دست خویش در مشکرا باز کردند و به من دادند . حتى اسبها که آب مى خوردند , فرمود : اینها اگر خسته باشند , با یک نفس سیر نمى خورند , بگذارید با دو نفس , سه نفس آب بخورند . همچنین در کربلا در همان نهایت شدتها مراقب است که ابتداى به جنگ نکند .

    مسئله دیگر این است که من با آقاى محترم نویسنده شهید جاوید که دوست قدیمى ماست صحبت مى کردم , با نظر ایشان موافق نبودم به ایشان گفتم چرا خطبه هاى امام حسین بعد از اینکه ایشان از نصرت مردم کوفه مایوس مى شوند و معلوم مى شود که دیگر کوفه در اختیار پسر زیاد قرار گرفت و مسلم کشته شد , داغتر مى شود ؟ ممکن است کسى بگوید امام حسین خودش دیگر راه برگشت نداشت , بسیار خوب , راه برگشت نداشت, ولى چرا در شب عاشورا بعد از آنکه به اصحابش فرمود من بیعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند خیر , ما دست از دامن شما بر نمى داریم , نگفت اصلا ماندن شما در اینجا حرام است , براى اینکه آنها مى خواهند مرا بکشند , به شما کارى ندارند , اگر بمانید , خونتان بى جهت ریخته مى شود و این حرام است ؟ چرا امام حسین نگفت واجب است شما بروید ؟ بلکه وقتى آنها پایداریشان را اعلام کردند , امام حسین آنان را فوق العاده تایید کرد و از آن وقت بود که رازهایى را که قبلا به آنها نمى گفت , به آنان گفت: 

    در شب عاشورا که مطلب قطعى است , حبیب بن مظاهر را مى فرستد در میان بنى اسد که اگر باز هم مى شود عده اى را بیاورد . معلوم بود که مى خواست بر عدد کشتگان افزوده شود , چرا که هر چه خون شهید بیشتر ریخته شود این ندا بیشتر به جهان و جهانیان مى رسد . در روز عاشورا , حر می آید توبه مى کند بعد مى آید خدمت اباعبدالله , حضرت مى فرماید از اسب بیا پائین , مى گوید نه آقا اجازه بدهید من خونم را در راه شما بریزم , خونت را در راه ما بریز یعنى چه ؟ آیا یعنى اگر تو کشته شوى , من نجات پیدا مى کنم ؟ من که نجات پیدا نمى کنم . و حضرت به هیچ کس چنین چیزى نگفت . اینها نشان مى دهد که اباعبدالله علیه السلام , خونین شدن این صحنه را مى خواست و بلکه خودش آن را رنگ آمیزى مى کرد .

    اینجاست که مى بینیم قبل از عاشورا , صحنه هاى عجیبى به وجود می آید که گویى آنها را عمدا به وجود آورده اند تا مطلب بیشتر نمایانده شود , بیشتر نمایش داده بشود . اینجاست که جنبه شبیه پذیرى قضیه , خیلى زیاد مى شود .در عرب جاهلیت رسم بود و گاهى اتفاق مى افتاد که قبائلى که مى خواستند با یکدیگر پیمان ناگسستنى ببندند , یک ظرف خون می آوردند ( البته نه خون خودشان ) و دستشان را در آن مى کردند . مى گفتند : این پیمان دیگر هرگز شکستنى نیست , پیمان خون است و پیمان خون شکستنى نیست . حسین بن على علیه السلام در روز عاشورا گوئى رنگ آمیزى مى کند , اما رنگ آمیزى با خون . براى اینکه رنگى که از هر رنگ دیگر ثابت تر است در تاریخ , همین رنگ است . تاریخ خودش را با خون مى نویسد .

    --------------------------------------------------------------------------------
    پی نوشت :
    1 - تحف العقول , ص 245 .
    2 - این حدیث در نهج البلاغه به این صورت آمده : | فانى سمعت رسول الله ( ص ) یقول فى غیر موطن لن تقدس امه لا یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوى غیر متتعتع | .
    3- به کتاب گرانقدر ( الغدیر)ج 10 ص 179 مراجعه شود . در آنجا مطلب از نظر تاریخى مسلم است.
    4- مقتل مقرم ص 146 .
    5- این مرد مدت زیادى حاکم مدینه بوده است و اتفاقا در مدینه بسیار آبادى کرده . چشمه اى در مدینه است که هنوز هم آب آن جارى است و مروان حکم آن را جارى کرده است .
    6- جایى که اکنون مدفن مقدس پیغمبر اکرم است خانه پیغمبر و حجره عایشه بوده است . پیغمبر اکرم را در قسمت جنوبى این اتاق دفن کردند به طورى که فاصله صورت مبارک ایشان تا دیوار , آنطورى که گفته اند در حدود یک وجب بیشتر نبود . و ابوبکر را پشت سر پیغمبر دفن کردند به این صورت که سر او محاذى شانه هاى پیغمبر از پشت شد . درباره عمر اختلاف است , بعضى گفته اند او را پشت سر ابوبکر دفن کردند که سر عمر محاذى شانه ابوبکر شد ولى بعضى دیگر که ادله شان قویتر است , گفته اند عمر را در پائین پاى پیغمبر اکرم دفن کردند . عایشه بعد از این قضیه یعنى رحلت رسول اکرم ( ص )وسط خانه , دیوار کشید . قسمت جنوبى , مدفن پیغمبر اکرم بود و خود در قسمت شمالى خانه زندگى مى کرد . براى اتاقى که مدفن پیغمبر بود در بخصوصى باز کرده بودند که مردم به زیارت قبر ایشان مى رفتند . آن وقت ( زمان امام حسین ) عایشه هم از دنیا رفته بود , معلوم نیست که آن دیوار را برداشته بودند یا نه . حجره شریفه اى که اکنون مدفن پیغمبر اکرم است , از همان زمان , مخصوص زیارت ایشان بود و در آن همیشه باز بود .
    7 - مقتل مقرم ص 140 .
    8 - ارشاد مفید ص 235 .
    9 - در کشور اسلامى آنروز دو مرکز نیرو وجود داشت: کوفه و شام .
    10 - مقتل خوارزمى 1 / 188 .
    11 - تاریخ طبرى ج 4 ص 304
    12 - تحف العقول ص 245 با اندکى اختلاف .
    13 - تحف العقول ص 245 با اندکى اختلاف .
    14 - تاریخ طبرى ج 4 ص 304
    15 - ارشاد مفید ص 235 خود را همچون شخصى ذلیل و درمانده به دست شما نمى سپارم , و چون بندگان نیز نخواهم گریخت یا چون بندگان اقرار و اعتراف نخواهم کرد .
    16 - ارشاد شیخ مفید صفحه 249 و اعلام الورى ص 216 و مناقب ابن شهرآشوب ج 4 ص 71 و حلیة الابرار , ج 1 ص 560 و کشف الغمة ج 2 ص 10 و 61 و ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 265 تا 279 . مروج الذهب جلد 3 ص 69 .

    منبع: تاریخ اسلام در آثار شهید مطهرى - جلد دوم




    برچسب‌ها: امام حسین(ع), محرم, قیام امام حسین, چرا امام حسین قیام کرد؟
    برمحمّد و آل محمّد صلوات